صفت به صفتهاى ديگرى كه اين صفت را پديد مىآورند ، و يا كه اين صفت از آنها پديد مىآيد ، همانند نمودار مىگردد ، و همانها به نظر مىرسد ، و اما صفتهاى ديگرى كه از اين دوگونه نيستند ، به اين صفت مشتبه نمىگردند .
نخست ، دانا بودن اوست ؛ و صفت ادراك ، در با خردان راه به وجود آمدن دانائى است .
دوم ، زنده بودن اوست ، زيرا زنده بودن ادراك را پديد مىآورد ، و اين كه ما ادعا كرديم : به وجود صفت ادراك ، از راه علم ضرورى پى بردهايم ، براى اين است كه هر يك از ما ، ميان اين دو صورت جدائى مىبيند ، كه پيش او ، جسم پر مايهاى باشد ، و آن را ببيند ، و آوازهاى خوشى بشنود ، و آنها را درك كند ، يا آن كه هيچ يك آنها را نبيند و نشنود ، در اول خودش را داراى صفتى مىيابد كه اگر نيست گردد ، آن صفت را در خود نمىيابد ، پس ناگزير ، صفتى در او موجود گرديده است ، كه پيش از آن نبوده است .
اكنون كه آشكار كرديم : ادراك ، صفت ديگرى به جز صفتهائى است كه نام برديم ، آنچه مىگوئيم ثابت گرديده است ؛ و دليلى كه مىرساند ، ادراك صفتى جز آنها است ، اين است كه دانا بودنش ثابت گرديده است ؛ و براى جدا كردن صفتى از صفت ديگر ، هيچ دليلى از آن رساتر نيست ، كه چه در حال بودن يا نبودن « 1 » ، يكى از ديگرى جدا گردد ؛ و اگر جدا شدن آنها از يكديگر را به هريك از دو راه ( طرد و عكس ) بپذيريم ، ما را بس است .
و دليلى كه مىرساند گاهى يكى ، چيزى را مىداند ، و آن را ادراك نمىكند .
اين است كه هريك از ما پس از آن كه آوازى را شنيد و به پايان رسيد به همانگونه كه در زمان شنيدن از آن آگاه بود و مىدانست ، اكنون هم آن را مىداند ، و با اين كه در هر دو وقت آن را مىداند ، با اين همه ، زمان درك كردن را از هنگامى كه ادراك از ميان رفته است جدا مىكند .
هامش
( 1 ) طرد و عكس