و با آن كار استوار انجام بدهد ، و هنگامى كه دست از تن جدا گرديد ، از مجموع شخص زنده كم مىشود ؛ زيرا به توسط آن چيزى درك نمىكند ، و چون از مجموع شخص بيرون رفته است ، از مجموع شخص دانا و توانا نيز كاسته شده است ، هر چند دانش در دلش به جاى مانده ، اما مىتوان گفت نمىتواند با آن دست كار انجام بدهد ، زيرا بخشى از توانائى كه در دست داشت با جدا شدن از تن نابود گرديد ، پس براى نيست شدن بخشى از توانائى با آن كار نمىتواند انجام بدهد ، نه از جهت اين كه دست از مجموع شخص زنده جدا گرديده از توانائى او كاسته شده باشد ، اما دانائى روشن است كه در دل به جاى مىماند .
و چون اين سخن استوار گرديد ، آشكار شد كه دانا بودن و توانا بودن نياز به زنده بودن دارد ، نه خود دانائى و توانائى ، و از همين دليل دانسته شد كه هر دانا و هر توانائى بايد زنده باشد .
پس اگر بگويند : شما نگفتيد : تفاوتى كه براى حاصل شدن دانائى و توانائى ذكر كرديد اختصاص به اين دو دارد و صفتهاى ديگر آن را ندارند .
گفته خواهد شد : صفت توانائى و دانائى شخص را دانا و توانا مىگردانند اما ، امكان پيدا شدن چيزى ، غير از پديد آوردن آن است ، آيا نمىبينى يكى از ما چيزهائى را كه نمىداند ، مانند طب و هندسه ، امكان دارد آنها را بداند ، اما جسم بىجان و ما كه هردو ، اين چيزها را نمىدانيم ، اين تفاوت ميانمان هست كه ما مىتوانيم آنها را بدانيم و جسم بىجان ممكن نيست آنها را بداند « 1 » و به همين دانسته مىشود : چيزى كه امكان انجام شدن كارى را فراهم مىكند ، غير از چيزى است كه آن را به وجود مىآورد .
و اگر بگويند : آيا چنين نيست كه موجود بلا آغاز برتر از همه چيز ، چون
هامش
( 1 ) مقصود تفاوت ما بين حيات و علم و قدرت است ، به اين كه زنده بودن امكان دانا شدن را فراهم مىكند نه آن كه صرف زنده بودن شخص را عالم گرداند ، اما صفت علم و قدرت كه موجب دانا شدن و توانا بودن است ، بدون صفت حيات هرگز حاصل نخواهند شد و وجود صفت حيات علم و قدرت را ايجاب نمىكند .