تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تمهيد الأصول في علم الكلام ( تمهيد الاصول در علم كلام اسلامى ) ( فارسى ) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠
نمىكند ؛ پس نياز به اين دارد كه به ساختمان بدنى مخصوص ويژگى يابد . اما آن كس كه صفت زندگى با وجودش يكى است نيازى ندارد كه جسم باشد ، و چنانچه يكى از ما هم مىشد كه به موجوديت خود زنده باشد ، و يا شدنى بود كه به صفت زندگى كه در او حلول نكرده باشد زنده باشد ، چنين نبود كه بايد جسم باشد و ساختمان بدنى مخصوص داشته باشد ، اما چنين چيزى نشدنى است . پس اگر بگويند : اين را نيز بگوئيد كه هريك از ما دانا و توانا باشد ، از آنجا كه به صفت دانائى و توانائى ، دانا و توانا مىباشد ، و چون دانائى و توانائى ، به زنده بودن نياز دارند ، به همين لحاظ هركسى ، از ما كه دانا و توانا باشد ، نياز به زنده بودن دارد . اما آن كسى كه به هستى خود ، توانا و دانا مىباشد ، نيازى به اين ندارد كه زنده باشد . گفته خواهد شد : خود دانائى و توانائى نيازى به زندگى ندارند ، اما چون ثابت خواهد گرديد ، كه دانا بودن و توانا بودن او نياز به زنده بودنش دارند ، پس اين اشتباه از ميان برداشته مىشود . و آنچه مىرساند كه دانائى و توانائى ، نيازى به زنده بودن ندارد ، بلكه دانا و توانا بودن شخص به زنده بودنش نياز دارد ، اين است كه امكان دانا و توانا شدن اثرى است ، كه به جملهء ( تركيبات بدنى و اندام‌ها و صفت حيات ) بازگشت مىكند ، پس سزاوار است چيزى كه اين امكان را فراهم مىكند به همان جمله بازگشت نمايد ، و حال آن كه دارا شدن دانائى و توانائى به محل حيات « يعنى اجزا و اندامهاى بدنى » بازگشت مىكند « 1 » . و نيز تا دست ، پيوسته به تن است ، بخشى از مجموع شخص دانا و توانا مىباشد ، به اين دليل كه مىتواند با آن چيزى درك كند ، و كارى با آن آغاز نمايد ،
هامش
( 1 ) خلاصه اين است كه كسب كردن دانائى و توانائى نياز به اندامهاى بدنى دارد اما خود دانائى و توانائى نيازى به اندام ندارد .