و كسى نمىتواند بگويد : همچنان كه هريك از ما دانا و توانا نمىگردد مگر آن كه زنده باشد ، و زنده نمىباشد ، مگر آن كه جسمى باشد ، ساخته شده ، به ساختمان بدنى مخصوص ؛ پس بگوئيد هر موجود زندهاى ناگزير از آن است ، كه ساختمان بدنى خاصى داشته باشد ؛ و اين سخن از آنجا درست نيست ، كه جسم بودن و ساختمان بدنى مخصوص داشتن ما ، از جهت زنده بودن نيست ؛ پس نمىبايد هر موجود زندهاى داراى ساختمان بدنى مخصوصى باشد ؛ اما دانا و توانا بودن چنين نيست ، زيرا دانا بودن و توانا بودن ، به زنده بودن نياز دارد ، و براى همين است كه هر دانا و توانائى بايد زنده باشد « 1 » .
و چگونه روا خواهد بود كه جسم بودن و ساختمان بدنى مخصوص داشتن زمينه و مصحح براى دانا بودن و توانا بودن گردد ؛ و حال آن كه جسم بودن و ساختمان بدنى مخصوص داشتن به محل حيات « يعنى بدن » بازگشت مىكند ، و زنده بودن كه اثر مجموع است زمينه و مصحح براى دانا و توانا بودن مىباشد ، و ما آشكار كرديم كه هرچيزى به مجموع ساختمان بدنى و صفت زندگى بازگشت كند ، و به آن مربوط باشد ، نمىشود كه چيزهاى وابسته به محل حيات « يعنى بدن » ، در آن دخالت داشته باشد ؛ همچنان كه هر حكم و اثرى مختص به زيد باشد ، مصحح چيزهائى نخواهد بود ، كه در عمرو يافت مىگردد .
پس اگر بگويند : چرا هريك از ما اگر زنده باشد نياز دارد جسم باشد و ساختمان بدنى مخصوص داشته باشد ؟
گفته خواهد شد : زيرا زندگى ما جز به اين نمىشود كه صفت زندگى داشته باشيم ، و صفت زندگى بايد ، به ما ويژگى يابد ، و ويژگى يافتن صفت زندگى ، به اين است ، كه در بدن ما حلول كند ، و صفت زندگى در يك پارهء جداگانه از جسم ، حلول نمىكند ؛ و نيز در جسمى كه صفت اجسام بىجان را داشته باشد حلول
هامش
( 1 ) سؤال اين است كه چون ساختمان بدنى زمينه براى زنده بودن است پس هر موجود زندهاى حتى خداوند هم بايد جسم باشد و جواب همان است كه داده شده است .