داشته باشد ، كه بواسطهء آن صفت ، زنده مىباشد ، و چيزى كه محال است زنده باشد ، اين صفت را بايد نداشته باشد ؛ زيرا جماد بر آنگونه كه هست محال است زنده باشد ، و چيزى درست است زنده باشد كه ساختمان ويژهاى داشته باشد .
گفته خواهد شد : ما هم مىگوئيم : كسى درست است زنده باشد ، كه صفتى را دارد ؛ و چيزى كه نمىشود زنده باشد آن صفت را ندارد ، و اين صفت همان ساختمان ويژهاى است ، كه زنده از جهت زنده بودنش ، به اين صفت ، و به اندازهاى از ترى و خشكى و رخنههائى ، كه جان در آن است ، نياز دارد ، و كسى كه داراى اينها نباشد ، زنده بودنش محال است . اما چنين نيست كه ( ساختمان حياتى و فراهم شدن اندام حياتى ) نتيجهء همه باشد .
آيا نمىبينى كسى كه درست است ، زنده گردد همه نيست ، زيرا با پيدا شدن صفت زندگى همه مىشود ؛ پس نمىبايست چيزى كه زمينه براى صفت زندگى است ، به همه بازگشت كند ؛ اما كسى كه درست است دانا و توانا باشد ، بدينگونه نيست ؛ زيرا كسى كه درست است دانا و توانا باشد ، جملهاى است ، و نياز به چيزى دارد كه آن ، اثر جمله باشد ، پس جدائى ميان آن دو ، آشكار گرديد « 1 » « 2 » .
هامش
( 1 ) مقصود از اين عبارت آن است كه مجموعههاى متداخلى وجود دارند ، مجموعهء اول از عناصر متناسب به تركيبات حياتى فراهم شده است ، و زمينه را براى پيدا شدن ساختمان حياتى ، فراهم مىكند ، مجموعهء دوم تركيبات حاصل از فراهم شدن عناصر است ، كه اندامهاى حياتى از آن حاصل مىشود و فراهم شدن مجموعهء اندامها زمينه را براى وجود صفتى فراهم مىكنند كه آن را صفت حيات مىنامند ؛ حالا نمىتوان گفت ، فراهم شدن عناصر و تركيبات حياتى ، و گرد آمدن اندامهاى حياتى ، اثر صفت زندگى است ، بلكه پيدا شدن صفت حيات ، اثر فراهم شدن آن مجموعهها مىباشد ، زيرا جزء مقوم كل است و كل پاينده به اجزاء است ، نه عكس آن ؛ اما دانا شدن و توانا شدن بعد از همهء مجموعهها و اثر همه است .
( 2 ) مقصود تفاوت ما بين صفت حيات ، با صفت علم و قدرت است ؛ زيرا حيات زيربناى علم و قدرت است .