گفتارى سود بخش مىشود . و حال آنكه جمله ، وقتى به جزء آخر برسد . آنچه پيش از آن گذشته ، وابستگى خود را از دست داده است ، و با اين همه ، به چيزى كه از آن خبر داده شده ، يا به كارى كه به آن فرمان داده شده ، وابستگى دارد ؛ زيرا اين وابستگى ، به رابطهء ذاتى ميان الفاظ با كارهاى خارجى ، بازگشت ندارد ، بلكه به قرارداد ما بين مردمى باز مىگردد .
پس اگر بگويند : اين وابستگى چيست ؟ آن را تفسر كنيد ، سپس روشن نمائيد ، چگونه نيست شدنش ، از وابستگى داشتن به چيز ديگر جلوگيرى مىكند ؟
گفته خواهد شد : مىخواهيم بگوئيم ، وابستگى داشتن ، اين است كه ، توانا بودن خداوند چيزى مىخواهد كه بر آن توانا باشد ، و همچنين دانا بودن او چيزى مىخواهد ، كه آنرا بداند « 1 » و همهء صفات ديگرى كه به غير وابستگى دارند ، چيزى مىخواهند كه به آن وابستگى يابند ، جز زنده بودن ، و هستى داشتن ، كه اين دو صفت ، به چيز ديگرى وابستگى ندارند .
هامش
( 1 ) دنبالهء خلاصهاى كه در اول فصل ذكر شد . اين استدلال شايد ، مربوط به همان اشكالى باشد كه در فصل اثبات قدرت ذكر شد و جواب به آن داده شد . اشكال اين بود كه شايد كسى بگويد : از ادلهء اثبات علم و قدرت چنين برآمد كه اصول عالم در ابتدا با علم و قدرت بهوجود آمده ، و شايد آفرينشهاى بعدى به عادت خداوند انجام گردد ؛ يا آنكه شايد كسى بگويد : در به دو آفرينش اجزاء عالم با علم و قدرت بهم ربط داده شدند ، و بعد از آنكه علل اوليه موجود گرديد ، و چرخ حوادث به گردش افتاد ، از كجا مىتوان ثابت كرد كه تحولات بعدى بهدست تسلسل علل و معلولات طبيعى نيفتاده باشد ، و اكنون جز تعاقب و تسلسل حوادث چيز ديگرى در ادارهء امور عالم دخالتى نداشته باشد .
جوابى كه از اين استدلال برمىآيد آن است ، كه اگر علم و قدرت ، در ادارهء امور عالم ، پيش از اين دخالت داشته ، بايد تا ابد دخالت داشته باشد ؛ زيرا علم و قدرت و اراده و اختيار صفات حقيقى هستند ، اما حقيقت مفهومى و وجودى آنها عين ربط ما بين عالم و معلوم و قادر و مقدور عليه است ، پس اگر كارى در آغاز به علم و قدرت انجام گرديده بايد هميشه در آن دخالت داشته باشد ، و گرنه جريان كار متوقف خواهد گرديد ، و سازمانى كه به علم و قدرت تشكيل يافته بايد هميشه زير تعلق علم و قدرت و اراده و اختيار باشد ، و اين مشابه با ملازمهء ما بين فاعل و غايت است كه ارسطو آن را ثابت مىكند .