در نيستى با آن انباز باشد از تعلق يافتن به كار بيرون برود ؛ و اين سخن به روشن كردن چهار چيز نيازمند است :
الف - اين كه اراده صفتى ( اضافى ) است و به انجام دادن كار وابستگى دارد .
ب - ارادهء هنگام نيست شدن ، از وابستگى داشتن به كار بيرون مىشود .
ج - چيزى كه آن را از وابستگى داشتن به كار بيرون مىبرد همان نيست شدن آن است .
د - هرچيزى در نيست بودن با آن انباز باشد مىبايست همان حكم اراده را داشته باشد .
و دليلى كه مىرساند : اراده به انجام دادن كار وابستگى دارد ، اين است كه از ملاحظهء احوال خودمان ، آشكار مىيابيم : هريك از ما اراده مىكند كارهائى را انجام بدهد ، پس از آن به انجام دادن كارهاى ديگرى ، كه ضد كارهاى قبلى باشد ، يا ضد آنها نباشد ، باز مىگردد ؛ در اين هنگام از آن بيرون نيست كه ، ارادهء قبلى ، موجود است ، يا معدوم شده است ؛
اگر موجود مانده باشد ، از اين بيرون نيست . يا با آن كه به كار ديگرى وابستگى يافته ، باز به همان كار پيش هم وابستگى دارد ، و ما مىدانيم چنين چيزى نيست ، و يا اين كه از وابستگى داشتن به هركارى بيرون رفته است و به اين مىكشاند كه اراده با آن كه اراده است چيز ديگرى جز اراده باشد ، و اين نادرست است .
پس اگر بگويند : اراده براى اين ، از وابستگى داشتن به هركارى بيرون شده است ، كه آنچه شخص مىخواسته ، انجام يافته و گذشته است ؛
خواهيم گفت : گاهى پيش مىآيد : كارى كه مىخواسته انجام نيافته باشد ، به اين كه از آن كار پشيمان شده باشد ، و به اين سبب اراده از وابستگى داشتن به هركارى بيرون شده است ؛
و نيز اگر انجام شدن كارى كه مىخواسته از تعلق يافتن اراده به هركارى جلوگيرى كرده باشد ، پس صفت اراده را ، از اين كه بايد ، به كارى وابسته باشد ،
تمهيد الأصول في علم الكلام ( تمهيد الاصول در علم كلام اسلامى ) ( فارسى ) — صفحة 80
مساهمون: الشيخ الطوسي
ص٨٠