3 - و از اين روى شرط كرديم كه جز همان كه بدان وابسته است ، به چيز ديگر وابستگى نيابد ، زيرا با در نظر گرفتن اين شرط ، نمىشود كه با نابود شدن اين وابستگى به چيز ديگرى وابستگى يابد ؛ و اگر اين شرط را نمىآورديم ، كسى مىتوانست بگويد : توانائى داشتن ، به سبب و مسبب با هم وابسته است ، و هنگامى كه سبب به توسط قدرت ، موجود گرديد ، مىشود كه وابستگى قدرت به آن كار ، از ميان برود ، و پس از نيست شدن آن وابستگى ، مسبب پديد آيد ، زيرا اگر اين وابستگى از ميان نرود ، قدرت ، در زمانهاى گوناگون ، و نسبت به كارهاى گوناگون ، و جاهاى گوناگون ، به كارهاى بسيار و بىشمار ، وابستگى خواهد يافت ، و اگر با آوردن اين شرط ، از آنچه گفته شد ، دورى نمىجستيم سخنمان به اينها كه گفتيم درهم مىشكست « 1 »
4 - دليل بر اينكه نيست شدن قدرت ، از صفت اضافى بودن آن جلوگيرى مىكند ، اين است كه اگر ؛ از تعلقى بودن آن جلوگيرى نكند ، مىبايست ، هريك از ما بر انجام دادن كارهاى بىپايان توانا باشد ، و مىبايست ، توانايان در صفت توانائى بر يكديگر فزونى نداشته باشند ، و مىبايست ، ما بتوانيم خداوند ديرينهء برتر از همه چيز را از انجام دادن كار جلوگيرى كنيم ، و همهء اينها نادرست است .
و اينكه گفتيم : اگر تعلق نداشتن قدرت به كارها آن را از صفت اضافى بودن بيرون نبرد و نيست نكند ، مىبايست ما بر كارهاى بىنهايت توانا باشيم ، براى اين است كه قدرتهاى نبوده و بدون متعلق ، بسيار و بىپايانند ، و اگر با نداشتن متعلق
هامش
( 1 ) از اين عبارت و قسمتهاى ديگر ، چنين برمىآيد كه متعلق قدرت خداوند ، مبهم و مردد نيست و برابر با آنچه ملاصدرا مىگويد تفاوت ما بين قدرت ذاتى كه منحصر به فاعل تام الذات است ، با قدرت ديگران اين است كه قدرت مخلوق بالقوه و مردد ميان فعل و ترك و از لحاظ متعلق مبهم است ، و نياز به مخصص و مرجح خارجى دارد ، اما قدرت ذاتى كه بالفعل است ، از لحاظ متعلق مردد و مبهم نيست بلكه متعلق آن متعين و قطعى است .