بلكه ضد زندگى جانشين آن مىگردد ، و با از ميان رفتن زندگى بايد با ضدش توانا باشد ، پس جدائى ميان اين دو مورد آشكار گرديد .
و روا نيست آفرينندهء جهان ، به توسط كار انجام دهندهء ديگرى بر آفرينش توانا گرديده باشد ، زيرا اگر به توسط كار انجامدهندهء ديگرى توانا گرديده بود ، مىبايست ، بر انجام دادن كارهاى بىپايانى كه از يكگونه ، و در يك جاى ، و در يك زمان انجام داده شود ، توانا باشد ، زيرا توانا بودن آفرينندهء جهان به توسط دارا بودن صفت نوعيهاى « 1 » نيست ، و بنابراين توانا بودنش به يك اندازهء معينى ، بر توانائى داشتن به اندازهء ديگرى ، اولويت ندارد .
و نيز ( اگر توانائى داشتنش به توسط كار انجامدهندهء ديگرى باشد ) ، مىبايست ، صفت توانائى جز در همان هنگام انجام دادن كارها ، برايش حاصل نشود ، و چنانچه صفت توانائى جز در حين انجام دادن كار ، پديد نيايد ، كار به همهء آن اشكالاتى كه در مورد توانائى داشتن به خودى خود گفتيم پابهپا خواهد انجاميد .
علاوه براين ، اگر آفرينندهء جهان به كار انجامدهندهء ديگرى ، بر آفرينش جهان توانا مىگرديد ، از آن بيرون نبود ، كه آنچه در توانا شدن آفرينندهء جهان اثر دارد ، يا توانا بودن انجام دهندهء ديگر است ، و يا دانا بودن ، و يا ارادهكننده بودن او است ، زيرا جز اين صفتها چيز ديگرى ، در چگونگى كارها ، مؤثر نيست .
روا نمىباشد كه توانا بودن انجامدهنده ، در چگونگى كارش اثر داشته باشد ، زيرا توانا بودن انجامدهنده ، بنابر آنچه پس از اين آشكار خواهيم كرد ، بيش از اينكه چيزى را پديد آورد ، اثر ديگرى ندارد « 2 » .
هامش
( 1 ) بمعنى
( 2 ) يعنى كار هركسى فقط در موجود شدن چيزى اثر دارد كه از انجام دادن كار باقى مىماند ، اما چگونگى و صفاتى كه آن موجود دارد اثر مستقيم كار نيست بلكه از لوازم و توابع قهرى وجود آن چيز است .