كسى كه از او بر نمىآيد اندامهايش را تكان بدهد زنده است ، و زنده بودنش ، از آنجا دانسته مىشود كه به همين اندامهائى كه از او بر نمىآيد آنها را تكان بدهد ، درد را ادراك مىكند .
و از اين دانسته مىشود كه بايد صفت ديگرى ( بجز حيات ) برايش باشد ، كه به واسطهء آن صفت انجام دادن كار از او بر مىآيد ؛
و آن صفتى كه به واسطهء بودن آن از شخص كار بر مىآيد از دو صورت بيرون نيست :
1 - يا صفتى است كه به مجموع حيات و صفت ديگرى جز آن وابستگى دارد .
2 - و يا به صفتى كه اثر و حكمش در محل حيات ( يعنى بدن ) است ، وابستگى دارد ، و آن صفتى كه اثر و حكمش در محل حيات ( يعنى بدن ) ظاهر مىشود ، عبارت است از : فراهم شدن مواد حياتى « 1 » ، و ساختمان مخصوص حياتى « 2 » ، و درست بودن اندامها ، و جز آن .
پس اگر آن چيزى ، كه به واسطهء آن ، امكان انجام دادن كار « 3 » ، براى شخص حاصل مىشود ، صفتى باشد ، كه به همهء چيزهائى كه گفته شد ، وابستگى دارد ، ما همان را مىگوئيم .
و اگر صفتى كه مبدأ امكان انجام دادن كار است « 4 » ، به محل حيات ( يعنى بدن )
هامش
( 1 ) تأليف
( 2 ) بنيه
( 3 ) صحة الفعل
( 4 ) به دليل امتناع دور ، زيرا امكان انجام دادن كار از گرد آمدن چند جزء حاصل مىشود :
الف - گرد آمدن مواد حياتى ب - ساختمان مخصوص حياتى ج - درست بودن اندامهاى حياتى د - صفت حيات كه عارض بر بدن است . و صفت قدرت كه امكان انجام دادن كار از آن حاصل مىشود بعد از اجتماع اين چند چيز است ، حال اگر يكى از شرايط بدنى كه گفته شد براى حاصل شدن صفت قدرت كافى باشد لازم مىآيد جزء جانشين كل گردد و خاصيت كل را داشته باشد و حال آنكه كل بعد از فراهم شدن همه اجزا حاصل مىشود .