اكنون دانستيم يا تنها خود جسم است ، يا به وجود معنايى در خود جسم آگاه شدهايم ، يا به وجود صفتى در آن پى بردهايم .
نمىتوان گفت تنها خود جسم را دانستهايم ؛ زيرا خود جسم را پيش از اين هم مىدانستيم ، و آنچه را اكنون دانستيم پيش از آن نمىدانستيم ، و نمىتوان گفت معنايى را دانستهايم كه اينگونه بودنش را پديد آورده است ؛ زيرا اگر اين درست مىبود بايستى هركسى كه اينگونه بودن جسم را بشناسد ، معنييى را كه پديدآورندهء جسم است نيز شناخته باشد ؛ و چيزى كه آشكار است جز اين است ، زيرا كسانى كه اعراض را نفى مىكنند ، مىدانند ، گونهء بودن جسم نوبنو مىشود ، و نمىدانند چهچيز گونه بودنش را نوبنو گردانيده است ، نه به اختصار و نه به نحو تفصيل ، پس جز اين بجاى نمىماند ، كه صفتى را براى جسم دانسته است ؛ و اين همان است كه ما مىخواهيم « 1 » .
اما آنچه مىرساند كه اين صفت ذاتى با روا بودن اينكه نوبنو نشود ، نوبنو مىشود ، اين است كه اگر ، ناگزير از آن مىبود ، هرآينه جسمها از برنده ، بىنياز مىبودند ، زيرا ، به خودى خود ، مىبايست جابجا بشوند ، همچنان كه نبودن آواز ، بىنياز ، از نيستكننده است ، براى اينكه نيستى ، به خودى خود بايد باشد ، و همچنان كه هستى ديرينهء بلاآغاز ، بىنياز از هستكننده است ، زيرا بايد كه باشد .
اين را نيز آشكار دانستهايم كه اگر روزگارى جسم باقى بماند ، به خودى خود جابجا نخواهد شد .
و باز اگر جسم خودبهخود از جائىبهجائى مىرفت ، آنچه دربارهء توانايان گفته مىشود بيهوده بود ، زيرا شدنى مىبود كه تواناترين توانايان ، بخواهد پرى را از جا بردارد و نتواند . زيرا آن پر بايد همانجا كه هست بماند ، يا اگر ناتوانتر از همهء توانايان ، بخواهد كوهها را بجنباند ، اين كار از او برآيد ، زيرا كوهها بايد
هامش
( 1 ) شيخ مىخواهد ثابت كند كه مبداء تغيير صفات ظاهرى جسم معنى يا صفات درونى و نوعيت خود جسم است و صفات ظاهرى دلالت بر وجود چيزى مىكند كه مغايرت نوعى جسم را پديد مىآورد .