و آنچه به خود جسم باز گردد از آن بيرون نيست ، كه يا خود جسم است « 1 » يا هستى آن ، يا نوپديد بودنش ، و يا نيستى آن است . نشدنى است كه نبودنش در سوئى باشد ، پس روا نخواهد بود ( كه نيستى جسم اين ضرورت را پديد آورده باشد ) .
و نيز روا نيست خود جسم يا هستيش يا نوپديد بودنش اين را فراهم كرده باشد ، زيرا همهء اينها از پيش بودند ، و جسم در سوى نخستين بود .
و نيز هنگامى كه جسم از سوى نخستين به سوى ديگر جنبيد ، همهء آنها بودند ، پس روا نخواهد بود ، كه هيچيك آنها براى اين يك سوى ويژگى فراهم كرده باشند .
و آنچه به چيزهاى ديگر جز خود جسم باز مىگردد ، از آن بيرون نيست كه يا نبودن يكى از صفتهاى ذاتى ( معنى ) يا وجود داشتن جسم است ، و يا انجام - دهندهء ديگرى است . روا نيست ويژگى يافتن به اين يك سوى را نبودن صفت ذاتى جسم ( معنى ) پديد آورده باشد . زيرا نبودن صفت ذاتى ( معنى ) به اين جسم نه جسم ديگر ويژگى ندارد ؛ و نه به سويى ، نه سوى ديگر ، چه گفته شود نيستى معنايى مطلق ، باشد يا نيستى معنايى مقيد به نداشتن ويژگى « 2 » ، و روا نيست جسم به واسطهء انجام دهندهء ديگرى بدين سوى جابجا شده باشد ، زيرا اگر به واسطهء انجامدهندهء ديگرى مىبود بدين گونه كه در جسم كارى انجام دهد و صفتى پديد آورد تا بدان وسيله از جايى به جاى ديگر برود ، ما با اين هماهنگيم .
و اگر بدين گونه باشد كه جسم را به گونهاى در آورد ، بدون اين كه صفتى ( معنايى ) در آن پديد آورده باشد ، اين سخن از چند روى بيهوده است .
يكى اين است كه آنچه به انجامدهنده وابستگى دارد ، روا نيست چيزى جز نوپديد آوردن باشد يا آنچه به دنبال آن مىآيد ، باشد و آن زيبايى و زشتى ، فرمان دادن و باز داشتن از كارى مىباشد ، و بودن جسم به گونهاى از بودنها نوبنو
هامش
( 1 ) يعنى ماهيت و معنى جسميت ، كه جرم و ابعاد مطلق آن باشد .
( 2 ) مفهوم لابشرط مطلق و لابشرط مقيد به عدم قيد كه يكى لابشرط مقسمى و ديگرى به شرط اطلاق و عدم قيد است .