مىگوئيم . « 1 »
تحليلى كه از يكى شدن دو چيز با هم هست ، اين است ، كه يكى شدن دو چيز با هم دو معنى دارد ، يكى معنى حقيقى آن است ، و ديگرى معنى مجازى آن .
معنى مجازيش ، اين است ، كه يك چيز نيست گردد ، و ديگرى به جايش هست شود ، مانند دانه كه نيست مىشود ، و گياه به جايش مىماند ، و غذا كه بدل به خون و اجزاء بدن مىگردد ، و اين را در اصطلاح فلسفى كون و فساد مىنامند .
معنى كون و فساد اين است كه تركيب عنصرى جسمى از هم مىريزد ، و تركيب ديگرى از آن اجزا فراهم مىشود ، و در نتيجه جسمى نيست مىگردد ، و جسم ديگرى در جايش ديده مىشود ، پس در معنى مجازى متحد شدن دو چيز با هم ، گفتگوئى نيست .
اما يكى شدن دو چيز با هم ، به معنى حقيقى آن ، هرچند قابل تحقق نيست ، اما در تحليلات ذهنى به چندگونه ، قابل تصور است :
اول - اين كه دو چيز باشند ، پس از آن با هم يكى شوند ، و پس از يكى شدن باز هم دو موجود متمايز از يكديگر باشند .
دوم - آن كه دو چيز باشند ، و هر دو نابود گردند ، و در جاى آنها چيز ديگرى بماند .
سوم - آن كه يكى از آن دو چيز ، نيست گردد و ديگرى موجود بماند .
فرض اول محال است ؛ زيرا اگر پس از يكى شدن ، باز هم از يكديگر ، جدا شناخته شوند ، يك نشدهاند ، هرچند ، داراى يك وضع يا يك گونه صفت شده باشند .
صورت دوم ، كه هردو نابود گردند ، باز با هم يك نشدهاند ؛ زيرا دو چيز هردو با هم نيست شدهاند و چيز ديگرى ، به جاى هردو مانده است . پس اولى هيچ تحققپذير نيست ، و دوم و سوم كه يافتشدنى هستند اتحاد نمىباشند .
گذشته از اين استدلال ، كه براى اتحاد به طور كلى ذكر شد ، در مورد متحد شدن چيزى با خداوند ، يا به عكس ، استدلال ديگرى هست كه دانسته شد ، موجود اصيل به هيچ چيز ، وابستگى وجودى ندارد ، و بلاآغاز بوده است ، و يكى بيش نيست .
پس هرچيزى جز او باشد ، امكان نيستى برايش هست ، و اگر خداوند ، با چيزى كه نيستشدنى است ، يكى شود خداوند هم نيستشدنى خواهد گرديد ، و واجب الوجود ، ممكن الوجود ، خواهد بود ؛ و حال آن كه امكان ، و وجوب دو خاصيت ذاتى براى چيزهايند ، و از موضوع خود ، جدائىپذير نمىباشند ؛ و تصور كردن
هامش
( 1 ) همان كتاب ص 317 .