ششم - جا نداشتن و در سوئى نبودن خداوند است
گفته شد ، متكلمان اسلامى ، از پافشارى كردن بر صفات سلبيه ، نظر داشتند ثابت كنند ، كه نيروى فعال و تنظيمكنندهء عالم طبيعت ، نيروى وابسته به ماده و جرم نيست ، و از محدودهء جرم و طبيعت ، بيرون است ، و از آنچه هرگونه وابستگى به جرم داشته باشد ، دور است ؛ و هيچ گونه سنخيت و مشابهتى با نيروهاى برانگيخته از طبيعت ندارد .
و چون در سوى بودن ، و جائى را پر كردن ، از ويژهترين لوازم ماده و جرم است و انقسام و تجزيهپذيرى ، از آن حاصل مىشود ، پس جا نداشتن و در سوى نبودن مهمترين صفت سلبى خداوند است ، و همين يكى كه برايش ثابت شد ، بقيه نيز ثابت شده است .
اما گروههاى بسيارى هستند ، كه ذات خداوند را جسم نمىدانند و با اين همه او را در سوئى تصور كردند ، و يا او را در مكان دانستند :
الف ) از جمله در ميان فلاسفهء قديم ، ارسطو با اين كه خداوند را محرك اول ، و غيرمتحرك وصف كرد ، اما تصورش دربارهء او اين بود ، كه محرك اول جايش در سر حد جرم و در آن سوى طبيعت ، بر سطح بالاى كرهء جرم است .
ب ) ابو عبد اللّه كرام گفت ، خداوند بالاى عرش است ، و مانند جسمهاى ديگر در سوئى از سوىها مىباشد .
ج ) ابو عاصم مىگفت اگر خداوند ، در آسمان نباشد ، بايد از زمين بر آسمان ببارد . و در آثارى كه به ما رسيده ، از پيمبر آمده است ، كه خداوند بر آسمان است . و يهود نيز همين عقيده را دارند ، و مىگويند عرش مانند فرش است ، و در زير خداوند گسترده شده است . « 1 »
دليلى كه براى جاى داشتن خداوند آوردهاند ، اين است كه او موجود مستقل و به خود پايدار است و عارض بر چيز ديگر و موجودى تبعى نيست ، پس بايد خودش جائى را گرفته باشد ، و از اين استدلال پاسخ گفته شده است ، كه لازمهء استقلال وجود ، بىنياز بودن از جاى است ، نه در جا و مكان بودن .
دليل ديگرشان ، آيات و احاديثى است ، كه گذشت ؛ و مشبههء آنها را سند گرفتند . و از جمله اين آيه است :
« ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ » *
. « الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى »
هامش
( 1 ) شرح مواقف ص 571 و كتب ديگر .