تركيبكنندهاى مىباشد ؛ پس تصور كردن هرگونه تركيبى ، متناقض با وجوب وجود ، و بىنيازى از به وجود آورنده است .
پنجم - جسم نبودن است
از اين كه ثابت شد ، خداوند جزء ندارد ، و از هرجهت بسيط است ، جسم نبودن او نيز ثابت مىشود .
زيرا جسم اگرچه داراى اجزاى عنصرى نباشد ، و از اين جهت بسيط باشد ، اما بدون مساحت و اندازه نخواهد بود ، و هرچه داراى بعد و مساحت باشد ، قابل تجزيه به اجزاء مقدارى خواهد بود ، و وجود چنين چيزى باز هم پاينده به اجزاء است و وجود جزء پيش از وجود كل است .
علاوه بر آن هيچ جسمى بدون ماهيت نوعيه يافت نخواهد شد ؛ زيرا تا زير عنوان نوع معينى نباشد ، از اجسام ديگر تمايز نخواهد داشت ، و بايد مركب از اجزاء جنسى و فصلى و مادى و صورى باشد ، و فصل و وصل در آن راه يابد ، و جنبشپذير به سوىها باشد ، و هريك از اينها ، منافى با وجوب وجود ، و اصالت و تقدم بر وجود هرموجودى است . به علاوه ، ثابت شد كه او بدون ماهيت است ، و زير هيچ عنوان جنسى و فصل در نمىآيد .
پارهاى از گروههاى به ظاهر مسلمان و غيرمسلمان كه خدا را جسم دانستند
در برابر آنچه ثابت شد ، كه خداوند ممكن نيست داراى ماهيت باشد ، و يا اجزاى مقدارى و مساحت داشته باشد ، گروهى از مسلمانان او را جسم مىدانستند :
1 - پارهاى از گروه كراميه ، خدا را جسم مىدانستند ، و شايد از آن روى اين عقيده را داشتند ، كه مىپنداشتند ، جز جسم چيزى وجود ندارد ، و اگر چيزى موجود است بايد جسم باشد . پس در نظر آنان جسم با موجود ، يك چيز بود .
2 - پارهاى ديگر از گروه كراميه گفتند ، خداوند به اين معنى جسم است ، كه به خود پايدار است ، يعنى جوهر است ، و صفت عارض براى چيزى نيست .
3 - مقاتل بن سنان كه از گروه مجسمه است ، خدا را مانند آدميان جسم مىدانست ، و مىگفت داراى پوست و خون است .
4 - گروه ديگر بر آن بودند ، كه خداوند نورى تابان و درخشنده است .