و كسى نمىتواند بگويد ، چون فرود آمدن از پايگاه پيمبرى ، گريزان شدن مردم را از او فراهم مىكند ، هارون از آن پايگاه نيفتاد ؛ زيرا چون پيمبر بود ، بيرون شدن او از آن پايگاه ، روا نبود . و چون پيمبرى را از پايگاههاى امير مؤمنان بيرون كرديم ، پس بايد جانشين پيمبر شدن ، نيز براى او پديد نيايد .
اين سخن از آن روى گفتنى نيست ، كه اگر جانشين شدن را پيمبر بودن او فراهم كند ، با از ميان رفتن پيمبرى جانشينى او هم بايد از ميان برود ؛ و مىبايست ، هنگامى كه پيمبرى او از ميان رفت ، جانشينى او هم از ميان برود ؛ اما كار جانشينى ( امير مؤمنان ) به جز اين است ، و چنين نيست ، كه با از ميان رفتن پيمبرى ، بايد پايگاه جانشينى هم از ميان برود ؛ زيرا هريك از اين دو پايگاه ، از ديگرى جدا مىباشد « 1 » .
آيا نمىبينى ، هريك از ما ، هرگاه به كسى كه به جاى او كارى را انجام مىدهد ، بگويد از دارائى من به فلانى ، چنين و چنان بده ؛ زيرا او ارزش چيزى را كه به من فروخته ، بستانكار است ؛ پس از آن بگويد ، فلانى را هم ، به همان پايگاه فرود آور ؛ و هررفتارى با او كردى ، با اين هم بكن ؛ زيرا براى زخمى كه به او زدم ، يا چيزى كه از دارائى او نابود گردانيدم ، بايد او هم به همان اندازه بگيرد ، و روئى برايش بياورد ، كه جز آن يك نخست باشد ؛ پس بايد آن كسى كه به جاى خودش كار مىكند ، در دادن آن دارائى ميان آن دو نفر برابرى كند ؛ و براى اين كه علت سزاوار شدن آنان
هامش
( 1 ) توضيح جوابى كه به اشكال بالا داده شده ، اين است ، كه هارون اگر پس از موسى زنده مانده بود ، جانشين شدن او ، دنبالهء همان پيمبرى او در زمان موسى بود ، و پيمبر بودنش ، جانشينى او را فراهم مىكرد ، و پس از موسى هم ، به عنوان پيمبرى ، جانشين موسى مىگرديد ، و چون در زمان موسى مرد ، و پيمبرى او از ميان رفت جانشينى او هم تحقق پيدا نكرد . اما امير مؤمنان ، چون پيمبر نبود ، جانشينى او هم پس از پيمبر ، دنبالهء پيمبرى او نبود ، تا بمانند هارون پس از پيمبر ، جانشينى او از ميان برود ؛ بلكه جانشينى او پايگاه ديگرى داشت ، و جدا از پايگاه پيمبرى بود . بنابراين جانشين نشدن هارون را نبايد ، مقياس جانشين نشدن امير مؤمنان گرفت .