و بر روى ديگرش نوشته بود : « ستمگران خواهند دانست كه به چه جايى باز خواهند گرديد » . پس آن را درون « نهر بردى » « 1 » انداختند . « 2 »
خوارزمى نيز نظير همين قصه را نقل كرده است ؛ آنجا كه مىگويد : « نقل شده است كه چون سر حسين ( ع ) را به شام مىبردند ، شب فرا رسيد و آنان نزد مردى يهودى فرود آمدند . پس از آنكه نوشيدند و مست كردند ، به او گفتند : سر حسين نزد ماست ! گفت :
نشانم بدهيد . آنها سر را در حالى كه از آن نورى به آسمان مىتابيد نشانش دادند . يهودى شگفت زده شد و از آنها خواست كه سر را به او امانت دهند و آنان نيز دادند . يهودى - كه سر را به آن حال ديده بود - خطاب به آن گفت : نزد جدّت از من شفاعت كن . پس خداوند سر را به سخن آورد و گفت : شفاعت جدّ من مسلمانان را شامل مىشود و تو مسلمان نيستى !
يهودى خويشاوندانش را گرد آورد . سپس سر را گرفت و درون طشتى نهاد و رويش گلاب ريخت و ميان آن كافور و مشك و عنبر ريخت . سپس به فرزندان و نزديكانش گفت :
اين سر فرزند دختر محمد ( ص ) است .
سپس گفت : افسوس كه جدّت نيست تا به دست او اسلام بياورم . افسوس ! تو زنده نيستى تا به دست تو اسلام بياورم و در ركابت بجنگم ! اگر اينك اسلام بياورم آيا در قيامت از من شفاعت مىكنى ؟
خداوند سر را به سخن آورد ، به طورى كه با زبان رسا گفت : اگر مسلمان شوى من از تو شفاعت مىكنم . اين جمله را سه بار گفت و خاموش شد . پس مرد يهودى و نزديكانش مسلمان شدند !
خوارزمى گويد : شايد اين مرد يهودى راهب قنسرين بوده است ، چرا كه او به دست
هامش
( 1 ) . نهرى است در دمشق كه از زبدانى سر چشمه مىگيرد .
( 2 ) . تذكرة الخواص ، ص 236 - 237 . قطب راوندى نيز با اندكى اختلاف همين روايت را نقل كرده است ، اما مكان وقوعش را ننوشته و گفته است كه امير كاروان عمر سعد بود ! ( ر . ك . الخرائج و الجرائح ، ج 2 ، ص 577 - 580 ، شماره 2 ) شيخ عباس قمى گفته است : « مىگويم : آنچه از تواريخ و سيرهها برمىآيد اين است كه عمر سعد با كسانى كه به شام رفتند همراه نبود ؛ و بسيار بعيد است كه با آنها بوده باشد » . ( نفس المهموم ، ص 424 ) .