تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
بود و راهبى در آن به سر مىبرد . طبق معمول سر را بيرون آوردند . آن را بر نيزه كردند و طبق معمول نگهبانان سرگرم نگاهبانى شدند و نيزه را به صومعه تكيه دادند . نيمه شب مرد راهب ديد كه نورى از محل سر به سوى آسمان مىتابد . پس نزد آن گروه رفت و پرسيد : شما كه هستيد ؟ گفتند : ما مأموران ابن زياد هستيم . گفت : اين سر از كيست ؟ گفتند : سر حسين بن على بن ابى طالب ، فرزند فاطمه ، دختر رسول خدا ( ص ) ! گفت : پيامبرتان ؟ گفتند : آرى گفت : چه بد مردمى هستيد شما ! اگر مسيح پسرى داشت ، او را در كاسه چشم خود نگه مىداشتيم ! سپس گفت : از شما تقاضايى دارم . گفتند : چه تقاضايى ؟ گفت : ده هزار دينار دارم . آن را بگيريد و امشب سر را به من بدهيد و هنگام حركت پس بگيريد . گفتند : موافقيم زيانى ندارد ! پس سر را به او دادند و او دينارها را به آنان داد . راهب سر را گرفت و آن را شستشو داد و خوشبو كرد . سپس آن را بر زانو گذاشت و نشست و همهء شب را گريه كرد . بامدادان گفت : اى سر ، من تنها مسؤول خويشتنم و من گواهى مىدهم كه خدايى جز اللّه نيست و جدّ تو ، محمد ، رسول خدا است و خداى را گواه مىگيرم كه من غلام و بندهء تو هستم . سپس از صومعه و آنچه در آن بود دست كشيد و به خدمت اهل بيت ( ع ) در آمد . ابن هشام در سيره گفته است : آنها سر را گرفتند و حركت كردند . چون به نزديكى دمشق رسيدند ، به يكديگر گفتند : بياييد تا دينارها را با هم تقسيم كنيم ، مبادا كه يزيد آنها را ببيند و از ما بستاند ! كيسه‌ها را برداشتند و باز كردند و ديدند كه دينارها تبديل به سفال شده است . در يك روى سكه نوشته بود : « گمان مبر كه خداوند از آنچه ستمگران مىكنند غافل است » ؛
با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 162 | محمد جعفر الطبسي / عبد الحسين بينش