و سرش را به آسمان بلند كرد و گفت : پروردگارا تو مىدانى كه اينان مردى را مىكشند كه بر روى زمين پسر پيامبرى جز او نيست !
سپس تير را گرفت و از پشت بيرون آورد و خون همانند ناودان سرازير شد ! حضرت دستش را در جاى زخم گذاشت و چون از خون پر شد ، آن را به آسمان ريخت كه قطرهاى از آن به زمين بازنگشت . پيش از آنكه حسين خونش را به آسمان بريزد سرخى در آن ديده نمىشد ! بار ديگر دست را زير زخم گذاشت و چون از خون پر شد سر و محاسنش را به آن آلوده ساخت و گفت : به خدا سوگند با همين صورت خضاب شده از خون ، جدّم را ديدار خواهم كرد و خواهم گفت : اى رسول خدا ! مرا فلان و فلان كشتند !
آنگاه از پيكار ناتوان گشت و در جاى خويش ايستاد و هر مردى كه مىآمد و به او مىرسيد باز مىگشت و دوست نمىداشت كه خدا را با خون او ديدار كند . تا آنكه مردى از كنده به نام مالك بن نسر آمد و با شمشير به سر آن حضرت زد . حضرت شب كلاهى پوشيده بود كه پاره و پر از خون شد . حسين ( ع ) به او گفت : با دست راستت نخورى و نياشامى ، و خداوند تو را با ستمكاران محشور گرداند . « 1 »
آنگاه شب كلاه را به كنارى افكند و عرقچين بر سر نهاد و روى آن عمامه پيچيد . اين در حالى بود كه بسيار خسته و اندوهناك بود . مرد كِندى آمد و شب كلاه را - كه از خز بود - گرفت . « 2 » بعدها كه آن را نزد همسرش ، ام عبداللَّه ، برد تا خونش را بشويد ، زن به وى
هامش
( 1 ) - در همين صحنه است كه عبداللَّه بن حسن نوجوان از خيمه گاه بيرون مىآيد و حمله مىكند تا خود را به عمويش حسين ( ع ) مىرساند و بحر بن كعب ملعون او را به قتل مىرساند . تفصيل زندگينامهاش را در همين مقتل در بخش مربوط به فرزندان حسين ( ع ) آورديم .
( 2 ) - نيز ر . ك : عيون الاخبار ، ص 105 ( در اين كتاب آمده است : مالك بن بشير ) ؛ البدايه و النهاية ، ج 8 ، ص 186 - 188 ( در اين كتاب آمده است : « حسين بخش زيادى از روز را تنها درنگ كرد و هيچ كس نزد وى نمىآمد ، مگر آنكه باز مىگشت و دوست نداشت كه مرتكب قتل او شود » ؛ مثير الاحزان ، ص 73 ؛ الخطط المقريزيه ، ص 228 ؛ غرر الخصائص الواضحه ، ص 337 ( در اين كتاب آمده است : كشتن او را به عهده يكديگر وا مىگذاردند ) ؛ اللهوف ، ص 172 ؛ شرح الاخبار ، ج 3 ، ص 163 ؛ الاخبارالطوال ، ص 258 ؛ اخبار الدول ، ص 108 ؛ سير اعلام النبلاء ، ج 3 ، ص 302 ؛ المنتظم ، ج 5 ، ص 340 ؛ انساب الاشراف ، ج 3 ، ص 408 ( كندى شب كلاه را گرفت و گفته مىشود كه او پيوسته تهيدست و دستانش فلج گرديد ) ؛ تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 331 .