پرداخت . نافع بن هلال به دنبال حضرت رفت ؛ و چون امام ( ع ) دليل بيرون آمدنش را پرسيد گفت : از رفتن شما به سوى اردوگاه اين سركش بيمناك شدم !
امام حسين ( ع ) فرمود : من براى بازديد تپهها و بلندىها بيرون آمدهام مبادا در روزى كه شما و آنان به يكديگر حمله مىكنيد كمينگاه هجوم اسبان باشد !
سپس در حالى كه دست نافع را گرفته بود بازگشت ؛ و فرمود : به خدا سوگند ، وعده تخلفناپذير فرا رسيده است !
آنگاه فرمود : آيا نمىخواهى در اين دل شب از ميان اين دو كوه به روى و جان خويش را نجات دهى ؟
نافع بر پاهاى حضرت افتاد و آنها را مىبوسيد و مىگفت : مادرم به عزايم بنشيند . هزاران شمشير و اسب دارم به خدايى كه به وسيله تو بر من منت نهاد سوگند ، از تو جدا نگردم تا آنكه به سبب جنگ و گريزم از پاى در آيند !
سپس امام حسين ( ع ) درون چادر زينب رفت و نافع بيرون در انتظار ماند . او شنيد كه زينب مىگويد : آيا از نيت يارانت خبردار شدهاى ؟ من بيم آن دارم كه در هنگام حمله تو را تسليم كنند !
حضرت فرمود : به خدا سوگند آنان را آزمودم و در آنها چيزى جز ثبات و پايمردى نديدم .
آنان با مرگ چنان مأنوساند كه كودك با پستان مادرش .
نافع گفت : چون اين را از او شنيدم گريستم و نزديك حبيب بن مظاهر آمدم و آنچه را از امام ( ع ) و خواهرش زينب شنيده بودم باز گفتم .
حبيب گفت : به خدا سوگند ، اگر انتظار فرمانش نبود ، همين امشب به سوى دشمن مىشتافتم !
گفتم : من در پى آن حضرت نزد خواهرش رفتم و گمان دارم كه ديگر زنان نيز چون وى اندوهگين باشند ! آيا مىخواهى يارانت را گرد آورى و در برابر آنان بگويى كه دلهايشان را آرام سازد !
آنگاه حبيب برخاست و فرياد زد : اى مردان غيرتمند و اى شيران ميدان كارزار !
با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 143
مساهمون: عزت الله مولائی
ص١٤٣