حق پوشى طبرى !
طبرى در ادامه مىنويسد : مردم با يكديگر صحبت مىكردند و مىپنداشتند كه حسين ( ع ) به عمر سعد گفته است : با من پيش يزيد بن معاويه بيا ؛ و هر دو اردوگاه را رها مىكنيم ! عمر گفت : در اين صورت خانهام ويران مىشود ! حسين گفت : من آن را برايت مىسازم .
گفت : در آن صورت املاكم را مىگيرند . فرمود : من از اموال خويش در حجاز به تو مىدهم . گويد : عمر اين را خوش نداشت . مردم در اين باره سخن مىگفتند و بىآنكه چيزى شنيده يا دانسته باشند ، ميانشان شيوع يافته بود . « 1 »
طبرى در ادامه مىفزايد : اما آنچه ماجد بن سعيد ، صقعب بن زهير و ديگر راويان گفتهاند همان است كه بيشتر راويان بدان عقيده دارند . آنان گفتهاند : حسين گفت : يكى از سه چيز را از من بپذيريد : يا به همان جا كه آمدهام باز گردم ، يا دست در دست يزيد بن معاويه بگذارم و او در آنچه ميان من و اوست بنگرد ! يا آنكه مرا به هر يك از مرزهاى اسلامى كه بخواهيد ببريد ، تا مانند يكى از ساكنان آنجا باشيم ، و هر حقى كه آنها دارند داشته باشم و هر وظيفهاى هم كه دارند من نيز داشته باشم . « 2 »
آنچه غم و اندوه را از دل جويندگان حقايق تاريخى مىكاهد اين است كه طبرى با وجود نقل آن گمانهاى دروغ ، حقيقت قضيه را نيز از زبان عقبة بن سمعان « 3 » ، غلام رباب ، همسر امام حسين نقل مىكند . وى از كسانى بود كه از مدينه تا كربلا در ركاب امام ( ع ) حضور داشت و در هيچ يك از سخنانى كه حضرت براى مردم ايراد كرده غايب نبوده است !
طبرى گويد ! ابو مخنف گويد : عبدالرحمن بن جندب حديث كرد مرا از عقبة بن سمعان و گفت : با حسين همراه شدم و با او از مدينه به مكه و از مكه به عراق رفتم و از او جدا نشدم تا آنكه كشته شد ؛ سخنان وى را با مردم در مدينه ، مكه ، در راه عراق و در اردوگاهش و در
هامش
( 1 ) - تاريخ الطبرى ، ج 4 ، ص 312 - 313 .
( 2 ) - همان ، ص 313 ، و ر . ك : انساب الاشراف ، ج 3 ، ص 390 كه در آن آمده است :
« و گويند : حسين از عمر سعد هيچ نخواست ، جز اينكه او را به مدينه بفرستد » .
( 3 ) - زندگينامه وى در جلد اول گذشت .