روز شهادتش همه را شنيدم . به خدا سوگند هرگز آن طور كه مردم مىپندارند نبود و حسين به آنان نگفت كه دستش را در دست يزيد بن معاويه بگذارند و يا او را به يكى از مرزهاى اسلامى بفرستند ! بلكه گفت : مرا بگذاريد تا در اين زمين پهناور بروم و ببينم كه كار مردم به كجا مىكشد . « 1 »
دروغ بستن عمر سعد بر امام ( ع )
طبرى نقل مىكند كه عمر سعد پس از ديدار با امام ، به يزيد نامهاى نوشت كه متن آن چنين است : اما بعد ، خداوند آتش را خاموش كرد ، سخن را يكى نمود و كار امت را به صلاح آورد ! اينك حسين به من قول داده است كه به همان جا كه آمده باز گردد ، يا اينكه او را به هر كدام از مرزهاى اسلامى كه بخواهيم بفرستيم ؛ و مانند يكى از مسلمانان باشد و حق و حقوقى مانند آنان داشته باشد . يا اينكه نزد اميرالمؤمنين ، يزيد ، بيايد و دست در دست او بگذارد تا در كار ميان خودش و او نظر دهد ، اين كار موجب خوشنودى شما و صلاح امّت است . « 2 »
شايان توجه است كه طبرى اين نامه و نيز آن نامهاى را كه آن سه مطلب دروغ را به امام نسبت مىدهد ، از ابى مخنف ، از مجالد بن سعيد همدانى « 3 » و صقعب بن زهير « 4 » نقل مىكند .
هامش
( 1 ) - تاريخ الطبرى ، ج 4 ، ص 313
( 2 ) - همان .
( 3 ) - مجالد بن سعيد همدانى : منابع رجالى شيعه درباره وى چيزى ننوشتهاند . اما ذهبى از عالمان اهل تسنندربارهاش مىگويد : او در دوران گروهى از صحابه به دنيا آمد ، ولى از آنها چيزى ندارد و در شمار تابعان خردسال محسوب مىگردد ، و در حديثش سستى ديده مىشود . بحار مىگويد . يحيى بن سعيد او را تضعيف مىكرد و عبد الرحمن بن مهدى چيزى از او نقل نمىكرد . احمد بن حنبل او را چيزى نمىديد و مىگفت : او چيزى نيست . ابن معين گفته است : به او احتجاج نمىشود ؛ و يك بار گفته است : ضعيف است .
و ر . ك : سير اعلام النبلاء ، ج 6 ، ص 285 .
( 4 ) - صقعب بن زهير : تنها چيزى كه در كتابهاى رجالى درباره وى ديدهايم سخن نمازى است كه مىگويد : او را ياد نكردهاند . نصر بن مزاحم از عمر بن سعد از او قضاياى صفين را نقل كرده است . ( كتاب صفين ، ص 11 ، و 519 ) . ر . ك : مستدركات : علم الرجال الحديث ، ج 4 ، ص 268 ، شماره 7118 .