عباس و پسرش على اكبر با وى ماندند . عمر سعد نيز به يارانش فرمان داد تا از او كناره بگيرند و پسرش حفص و غلام او به نام لاحق با وى ماندند .
امام حسين ( ع ) فرمود : واى بر تو اى پسر سعد ، آيا از خدايى كه بازگشت تو به سوى اوست نمىترسى كه با من بجنگى ! تو نسبت مرا با رسول خدا ( ص ) مىدانى . اينان را رها كن و با من باش . من تو را به خداى - عزوجل - نزديك مىكنم .
عمر سعد گفت : اى ابا عبداللَّه ، بيم دارم كه خانهام ويران شود !
حسين ( ع ) فرمود : من آن را برايت مىسازم .
گفت : مىترسم املاكم گرفته شود !
حسين فرمود : من بهتر از آن را از اموال خود در حجاز به تو مىدهم .
گفت : خانوادهاى دارم كه بر آنان بيمناكم !
فرمود : من سلامتشان را تضمين مىكنم . « 1 »
عمر به هيچ يك از اينها پاسخى نداد و امام حسين ( ع ) از نزد او بازگشت ، در حالى كه مىفرمود : تو را چه شده است ؟ ! خداوند هر چه زودتر سرت را در رختخوابت ببرد و در آن روزى كه تو را محشور سازد نبخشايد ! به خدا سوگند من اميدوارم كه تو از گندم عراق جز اندكى نخورى . « 2 »
عمر گفت : اى اباعبداللَّه به جاى گندم جو مىخورم ! و سپس به اردوگاه خويش بازگشت . » « 3 »
طبرى ديدار امام و عمر سعد را از طريق يكى از جنايتكاران سپاه عمر سعد ، يعنى هانى بن ثبيت حضرمى اينگونه نقل مىكند :
چون به هم رسيدند ، حسين به يارانش فرمود كه از وى كناره بگيرند ، عمر سعد نيز به يارانش همين فرمان را داد . آنگاه ما از آن دو آنقدر فاصله گرفتيم كه صدا و سخنشان را نمىشنيديم . آنان تا پاسى از شب با يكديگر سخن گفتند ؛ و سپس هر كدام به اردوگاه خويش بازگشتند . « 4 »
هامش
( 1 ) - مقتل الحسين ( ع ) ، خوارزمى ، ج 1 ، ص 347 .
( 2 ) - الفتوح ، ج 5 ، ص 164 - 166 .
( 3 ) - مقتل الحسين ( ع ) ، خوارزمى ، ج 1 ، ص 347 .
( 4 ) - تاريخ الطبرى ، ج 4 ، ص 312 - 313 .