گفت : اى پسر دختر رسول خدا ( ص ) ، از كوفه . گفت : كوفيان را چگونه پشت سر گذاشتى ؟
گفت : دلهاى مردم با تو و شمشيرهايشان با بنىاميه بود . و خداوند ميان بندگانش آن طور كه مىخواهد رفتار مىكند .
فرمود : راست گفتى و نيكى كردى . فرمان به دست خدا است و هرطور بخواهد رفتار مىكند . و پروردگار متعال هر روز در كارى است . اگر قضا آن طور كه ما مىخواهيم فرود آمد ، خداى را بر نعمتهاى او سپاس و در شكرگزارى ، از او يارى مىطلبيم و اگر قضاى الهى به خلاف اميد ما رقم خورد ، آن كس كه نيّت او بر حق باشد ، دور نگشته است .
فرزدق گفت : اى پسر دختر رسول خدا ، چگونه بر كوفيان اعتماد مىكنى ؟ و حال آن كه پسرعمويت ، مسلم و يارانش را كشتهاند . گويد : اشك از ديدگان حسين سرازير گشت و سپس گفت : خداوند مسلم را رحمت كند ! او به سوى آسايش و بهشت و رضوان الهى رفت ، او آنچه بر عهده داشت به پايان برد و اينك تعهد ما مانده است .
گويد : آنگاه حسين اين شعر را سرود :
فان تكن الدنيا تعد نفيسة * فدار ثواب اللّه أعلى و أنبلُ
و ان تكن الابدان للموت أنشئت * فقتل امرى بالسيف فى اللّه افضل
و ان تكن الارزاق قسما مقدراً * فقله حرص المرء فى الكسب أجملُ
و ان تكن الاموال للترك جمعها * فما بال متروك به المرء يبخلُ
اگر دنيا ارزشمند به شمار مىآيد ، پس سراى پاداش خداوند برتر و اصيلتر است
اگر بدنها براى مرگ پديد آمدهاند ، پس كشتهشدن مرد در راه خداوند با شمشير برتر است .
اگر روزى مردم بهرهاى است مقدر ، پس زيباتر آن است كه مرد در راه كسب روزى ، كمتر حرص بزند .
اگر اموال جمع شده را بايد ترك گفت ، چرا انسان براى آن چيزى كه بايد ترك كند ، بخل بورزد ؟
سپس فرزدق همراه چند تن از يارانش با او خداحافظى كرد و مىخواست كه به مكّه برود .
يكى از عموزادگانش از بنىمجاشع نزد او رفت و گفت : ابافراس ، اين حسين بن على است !