سيد بن طاووس گويد : سپس حسين رفت تا به زباله رسيد . در آنجا خبر مسلم بن عقيل به وى رسيد . گروهى از كسانى كه به دنبال ايشان آمدند اين را دانستند . آنگاه كسانى كه از روى طمعكارى و با دودلى آمده بودند ، از گرد او پراكنده شدند و تنها خاندان و اصحاب برگزيدهاش ماندند .
راوى گويد : آن جايگاه با گريه و زارى براى قتل مسلم به لرزه در آمد و اشك چون سيل در هر سوى روان شد ! « 1 »
طبرى داستان فرستادهء محمد بن اشعث نزد امام ( ع ) را اين گونه نقل مىكند : محمد بن اشعث ، اياس بن عثل طايى از بنى مالك بن عمرو بن ثمامه را كه مردى شاعر پيشه بود و پيوسته به ديدار وى مىآمد ، فرا خواند و گفت : به ديدار حسين برو و اين نامه را به او برسان و آنچه را كه ابن عقيل گفته بود در آن نوشت . سپس به اياس گفت : اين زاد و توشه و اين هم خرج خانوادهات . گفت : چارپايى براى سوار شدن از كجا بياورم ؟ چارپايم فرسوده و ضعيف است . گفت : اين چارپا ، سوار شو .
سپس بيرون آمد و ظرف چهار شب خود را به زباله نزد امام رساند . خبر را رساند و پيام را ابلاغ كرد . حسين ( ع ) به او فرمود : آنچه مقدر باشد فرود مىآيد و ما جانمان و بدرفتارى امّتمان را به حساب خداوند مىگذاريم ! « 2 »
درنگ و نگرش
1 - آن طور كه مسلم وصيت كرده بود ، عمر بن سعد ملعون ، كسى را نزد امام ( ع ) نفرستاد . روايتى هم كه دينورى به تنهايى آن را نقل مىكند ، مبنى بر اين كه اين فرستاده از سوى محمد بن اشعث و عمر سعد بود ، با روايت طبرى در تعارض است كه مىنويسد :
اياس بن عثل طائى فرستادهء محمد بن اشعث بود و از عمر سعد نامى نمىبرد . همانطور كه مسلم نيز دور از ابن سعد و پيش از آن كه از وى چنين كارى را بخواهد ، به محمد بن اشعث سفارش كرد كه كسى بفرستد و امام ( ع ) را خبر كند . ابن سعد در همان مجلس
هامش
( 1 ) - اللهوف ، ص 32 .
( 2 ) - تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 290 .