سپس به زنش گفت : من تو را طلاق دادم ! همراه برادرت به خانهات برو كه من قصد دارم همراه حسين ( ع ) كشته شوم !
آنگاه به ياران همراه خويش گفت : هر كس دوستدار شهادت است بماند و هر كس دوست نمىدارد برود !
هيچ يك از آنها با او نماند ، بلكه همراه زن و برادر زنش رفتند تا به كوفه وارد شدند . « 1 »
طبرى به نقل مردى از بنى قاره گويد : همراه زهير بن قين ، پا به پاى حسين ( ع ) از مكّه مىآمديم . بدتر از هر چيز براى ما اين بود كه با حسين در يك جا منزل كنيم ! از اين رو هرگاه حسين حركت مىكرد ، زهير فرود مىآمد و هرگاه حسين فرود مىآمد ، زهير حركت مىكرد . تا آن كه روزى به منزلگاهى رسيديم و ناچار شديم در آنجا فرود آييم . حسين در كنارى و زهير در كنارى ديگر منزل كرد . ما در حال غذا خوردن بوديم كه پيك حسين آمد و سلام كرد سپس داخل شد و گفت : اى زهير بن قين ، حسين مرا فرستاده است كه نزدش به روى .
گويد : همه آنچه را به دست داشتند افكندند ، به طورى كه گويى بر سر ما پرنده نشسته است ! « 2 »
طبرى در ادامهء داستان مىگويد : ابومخنف گويد : دلهم ، دختر عمرو ، همسر زهير بن قين به من گفت : من به زهير گفتم : آيا فرزند رسول خدا در پىات فرستاده است و تو نمىروى ؟ سبحان اللّه . برو و سخن او را بشنو و آنگاه بازگرد .
گويد : زهير نزد امام ( ع ) رفت و اندكى نگذشت كه با شادمانى و چهرهاى درخشان بازگشت . آنگاه فرمان داد كه خيمه و بار و بنهاش را كندند و نزد حسين ( ع ) بردند . آنگاه به همسرش گفت : تو مطلقه هستى ! نزد خويشاوندانت برو . من دوست ندارم كه از سوى من جز خير چيزى به تو برسد !
هامش
( 1 ) - الاخبار الطوال ، 246 - 247 .
( 2 ) - تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 303 .