ابن زياد او را از اين خواهش باز داشت و فرمان داد هانى را با شانههاى بسته به بازار چوبداران ببرند .
هانى كه فهميد كشته مىشود ، مىگفت : اى مذحج ! اى قبيلهام !
سپس دستش را از بند بيرون آورد و گفت : آيا چيزى نيست كه به وسيلهء آن از خود دفاع كنم ؟ ! « 1 »
اما او را دوباره بستند و بندها را محكم كردند و گفتند : گردنت را بكش !
گفت : نه به خدا ، من كسى نيستم كه شما را بر ضد خود يارى دهم . « 2 »
يكى از غلامان عبيداللّه زياد به نام رشيد « 3 » با شمشير به ( گردن ) او زد كه كارگر نيفتاد .
هانى گفت : بازگشت به سوى خداوند است . خدايا به سوى رحمت و رضوان تو ، خداوندا اين روز را كفّاره گناهانم قرار ده ! زيرا كه من نسبت به پسر دختر پيامبر تو تعصب ورزيدم » سپس رشيد پيش رفت و ضربت ديگرى زد و او را كشت - خدايش رحمت كند - . » « 4 »
كشاندن شهيدان در كوچه و بازار
آنگاه جلادان ابن زياد اقدام به كشاندن آن دو پيكر مطهر در كوچه و بازار كردند .
طبرى نقل كرده است كه عبداللّه بن سليم و مذرى بن مشمل ، هر دو از بنى اسد ، از زبان مردى از قبيلهء بنى اسد كه خبر قتل مسلم را آورده بود ، به امام حسين ( ع ) گزارش دادند
هامش
( 1 ) - در مقتل الحسين خوارزمى ( ج 1 ، ص 307 ) آمده است : « سپس دستش را براى دفاع از بند بيرون آورد و گفت : آيا عصايى ، كاردى ، سنگى يا استخوانى نيست كه مرد از خود دفاع كند ؟ ! »
( 2 ) - در تاريخ طبرى ( ج 3 ، ص 291 ) آمده است : « سپس به او گفته شد : گردنت را بكش ! گفت : من آن قدر سخاوتمند نيستم كه شما را بر كشتن خويش يارى دهم ! »
( 3 ) - وى يكى از غلامان عبيداللّه بود كه در جنگ خازر وى را همراهى مىكرد . عبدالرحمن بن حصين مرادى چشمش به رشيد افتاد . مردم گفتند : اين قاتل هانى بن عروه است ، ابن حصين گفت : خداى مرا بكشد اگر او را نكشم يا كه در اين راه كشته شوم ! سپس با نيزه بر او حمله كرد و ضربتى به دو زد و او را كشت . ( ر . ك : تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 291 ) .
( 4 ) - الفتوح ، ج 5 ، ص 104 - 105 .