سپس ابن زياد او را به درون كاخ برد و مردى از اهل شام را كه مسلم ضربتى سخت به او زده بود فرا خواند و گفت : مسلم را بگير و به بالاى قصر ببر ؛ و با دست خويش او را گردن بزن تا درمان غم سينهات باشد ! » « 1 »
نخستين شهيد نهضت حسينى از بنى هاشم
مسلم بن عقيل را به بالاى قصر بردند . او در آن حال تسبيح مىگفت و استغفار مىكرد و مىگفت : خداوندا ميان ما و مردمى كه ما را فريفتند و رهايمان كردند ، خود داورى فرما .
او پيوسته بدين حال بود تا آن كه وى را بالاى قصر بردند و آن شامى آمد و آن حضرت را گردن زد . » « 2 »
در روايت طبرى آمده است : ابن زياد گفت : آن كسى كه ابن عقيل بر سر و شانهاش زده كجاست ؟ چون او را آوردند ، عبيداللّه گفت : بالا برو و تو او را گردن بزن . او را بالا بردند و در حالى كه تكبير سر مىداد و بر فرشتگان خداوند و پيامبرانش درود مىفرستاد و مىگفت : پروردگارا ميان ما و مردمى كه ما را فريفتند ، به ما دروغ گفتند و ما را خوار كردند داورى فرما . مسلم را به جايى مشرف به بازار قصابان « 3 » امروز بردند و گردن زدند و پيكرش را در پى سرش افكندند ! » « 4 »
افتخار به هنگام مرگ
بكير بن حمران احمدى ، قاتل مسلم ، فرود آمد . ابن زياد گفت : او را كشتى ؟ گفت : بله .
گفت : هنگامى كه او را بالا مىبرديد چه مىگفت ؟ گفت : تكبير و تسبيح مىگفت و استغفار مىكرد . چون او را نزديك آوردم كه بكشم گفت : پروردگارا ميان ما و مردمى كه ما را فريفتند ، به ما دروغ گفتند و ما را خوار كردند و ما را كشتند داورى فرما ! گفتم : پيش بيا .
هامش
( 1 ) - الفتوح ، ج 5 ، ص 97 - 103 ؛ و ر . ك : مقتل الحسين ، خوارزمى ، ج 1 ، ص 304 - 306 .
( 2 ) - الفتوح ، ج 5 ، ص 103 .
( 3 ) - الارشاد ، ( ص 199 ) : « در جاى كفاشان »
( 4 ) - تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 291 .