سپاس خدايى را كه قصاصم را از تو گرفت . آنگاه ضربتى زدم كه كارگر نيفتاد ! گفت : اى بنده ! آيا اين جراحتى كه وارد آوردى به جاى خون تو بس نيست ؟ !
در اين هنگام ابن زياد گفت : هنگام مرگ نيز گردنفرازى ! » « 1 »
گفت : سپس با زدن ضربت دوم او را كشتم » « 2 »
چه بسيار نشانههاى الهى كه ابن زياد از آنها سر برتافت !
ابن اعثم كوفى گويد : سپس مرد شامى نزد عبيداللّه آمد ، در حالى كه وحشت زده بود ! ابن زياد گفت : چه كردى ؟ آيا او را كشتى ؟
گفت : بله ! اما منظرهاى ديدم كه بسيار ترسيدم !
ابن زياد گفت : چه ديدى ؟
گفت : هنگام كشتن وى ، در خويش مردى را ديدم سياه و زشت چهره كه انگشتانش ( لبانش ) مىگزيد . از ديدن او چنان ترسى به من دست داد كه هرگز سابقه نداشت .
ابن زياد تبسمى كرد و گفت : « شايد ترسيدهاى ! چون تا به حال از اين كارها نكردهاى . » « 3 »
قتل هانى بن عروه ( رض )
سپس عبيداللّه بن زياد فرمان داد هانى بن عروه را بياورند و به مسلم بن عقيل ملحق كنند . محمد بن اشعث گفت : خداوند كار امير را درست گرداند ؛ شما از منزلت او در ميان قبيلهاش آگاهى . آنان مىدانند كه من و اسماء بن خارجه او را نزد تو آورديم . اى امير تو را به خدا سوگند او را به من ببخش ، كه من از دشمنى خاندانش بيم دارم . آنان سروران كوفهاند و شمارشان از همه بيشتر است .
هامش
( 1 ) - در اخبار الطوال ( ص 241 ) آمده است كسى كه قتل مسلم را به عهده گرفت ، احمد بن بكير بود .
( 2 ) - تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 291 .
( 3 ) - ببينيد كه مردم كوفه و به ويژه قبيلهء مذحج چنان گرفتار ضعف روحى و سستى و ذلت شدهاند كه سرور و بزرگ كوفه را به بازار مىبرند تا در پيش چشم مردم گردن بزنند . در حالى كه مذحج كوچه و بازار شهر را پر كرده است و هانى فرياد كمك خواهى بر آورده است . هيچ صاحب غيرت و تعصبى پيدا نمىشود كه او را يارى دهد و آزادش سازد . بايد ديد كه مذحج با آن شمار فراوان در آن ساعت كجا پنهان شده بودند ؟