ابن زياد و خبر ناگهانى خوشحال كنندهء شبانه !
شيخ مفيد گويد : « پس از پراكنده شدن مردم از گرد مسلم بن عقيل ، مدت درازى گذشت و صداى ياران مسلم مانند گذشته به گوش ابن زياد نمىرسيد . وى خطاب به يارانش گفت : سر بكشيد و ببينيد آيا كسى از آنها ديده مىشود ؟
آنها از ديوار كاخ بالا رفتند و هيچ كس را نديدند !
گفت : نگاه كنيد شايد زير سايهها بر ضد شما كمين كرده باشند !
آنان تختههاى [ سقف ] مسجد را كندند و با مشعلهايى كه به دست داشتند به پايين نگاه مىكردند . شعلهها گاه مسجد را روشن مىكرد و گاه آن طور كه مىخواستند روشنى نمىداد .
سپس قنديلها را آويزان كردند و دستههاى نى را آتش مىزدند و پايين مىفرستادند تا به زمين مىرسيد . بدين وسيله دور و نزديك و وسط مسجد را نگاه كردند . حتى سايه منبر را هم بدين وسيله روشن كردند . اما چيزى نديدند و به اطلاع ابنزياد رساندند كه مردم پراكنده شدهاند . « 1 »
سپس ابن زياد درگاهى را كه به طرف مسجد بود گشود و از قصر بيرون شد و منبر رفت . يارانش نيز با وى بيرون شدند . سپس فرمان داد كه پيش از نماز عشا اندكى بنشينند .
به عمرو بن نافع فرمان داد كه ندا بدهد : هركس از سربازان ، مهتران و بزرگان شهر كه نماز عشا را جز در مسجد بگذارد ، از پناه حكومت بيرون است .
ساعتى نگذشت كه جمعيّت مسجد را پر كرد . آنگاه منادى آواز داد و مردم به نماز ايستادند . در اين حال نگهبانان پشت سرش ايستادند « 2 » و به آنان فرمان داد مواظب باشند كسى ناگهان به او حمله نكند . نماز را با مردم گزارد و سپس منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى
هامش
( 1 ) - در اخبارالطوال ( ص 239 ) آمده است : « پس از آن كه ديگر صدايى نيامد ، ابن زياد پنداشت كه مردم داخل مسجد شدهاند ، و گفت : نگاه كنيد ، آيا كسى را داخل مسجد مىبينيد ؟ - مسجد به كاخ چسبيده بود - نگاه كردند و هيچ كس را نديدند . سپس دستههاى نى را آتش مىزدند و درون حياط مسجد مىانداختد تا روشن شود . سرانجام هرچه گشتند كسى را نديدند . آنگاه ابن زياد گفت : « مردم سست شده و مسلم را رها كردهاند و بازگشتهاند . »
( 2 ) - در تاريخ طبرى ( ج 3 ، ص 288 ) آمده است : « حصين بن تميم گفت : اگر مىخواهى خود با مردم نماز بگزارو يا ديگرى نماز بگزارد . تو برو و در قصر نماز بخوان . زيرا بيم آن دارم كسى از دشمنانت تو را غافلگيرانه بكشد . گفت : به نگهبانانم فرمان بده كه مثل گذشته پشت سرم بايستند و تو در ميان آنها گردش كن . زيرا در اين صورت ميان جمعيّت نيستم . . . »