آنگاه طوعه گفت : از خدا بترس ، سبحان اللّه ، اى بنده خدا ، سوى كسان خويش برو ، خدايت سلامت دارد . مناسب و روا نيست كه بر در خانهام بنشينى .
مسلم برخاست و گفت : اى بندهء خدا ، من در اين شهر خانه و عشيرهاى ندارم . آيا مىتوانى در حق من نيكى كنى ؟ شايد بتوانم روزى تو را پاداش دهم .
گفت : اى بندهء خدا چه كارى مىتوانم برايت انجام دهم ؟
گفت : من مسلم بن عقيلام . اين قوم به من دروغ گفتند و مرا فريفتند .
گفت : تو مسلمى ؟
گفت : آرى .
گفت : در آى .
سپس او را در اتاقى جز اتاق محل سكونتش برد و برايش فرشى گسترد و شام آورد كه نخورد .
ديرى نگذشت كه پسر طوعه آمد و ديد كه مادرش پيوسته به آن اتاق رفت و آمد مىكند .
گفت : به خدا سوگند ، امشب رفت و آمد تو به آن اتاق مرا به شك مىاندازد كه خبرى هست .
گفت : پسركم از اين درگذر .
گفت : به خدا سوگند بايد به من بگويى .
گفت : در پى كار خويش باش و از من چيزى مپرس !
پسر اصرار كرد و طوعه گفت : پسركم آنچه را با تو مىگويم با هيچ كس مگوى ! او را سوگند داد و او نيز سوگند خورد . بلال خوابيد و ساكت شد ! دربارهء وى گفتهاند كه وى انزوا طلب بود و برخى گفتهاند كه با دوستانش مىگسارى مىكرد . » « 1 »
هامش
( 1 ) - تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 288 . در الفتوح آمده است : « ديرى نگذشت كه پسرش آمد و ديد كه مادرش با چشم گريان به يكى از اتاقها زياد رفت و آمد مىكند . گفت : اى مادر ورود و خروج تو با چشم گريان به آن اتاق مرا به ترديد مىافكند . داستان چيست ؟ گفت : آنچه را به تو خبر مىدهم نزد كسى بازگو مكن . گفت : آنچه دوست دارى بگوى . گفت : فرزندم ، مسلم بن عقيل در اين اتاق است و داستانش چنين و چنان بود . . . جوان خاموش گشت و چيزى نگفت . سپس به رختخواب رفت و خوابيد . »