نزد مادر او است ! عبدالرّحمن نزد پدرش ، پيش ابن زياد رفت و با او درگوشى صحبت كرد . ابن زياد نجواى او را شنيد و سپس با چوبدستى به پهلويش زد و گفت : برخيز و هم اكنون او را نزد من بياور ؛ و از آنجا كه مىدانست هيچ قبيلهاى دوست ندارد كه به تنهايى مسلم را گرفتار سازد ، خويشاوندان خودش را نيز با او فرستاد . عبيداللّهبنعباس سلمى را نيز با هفتاد مرد از قيس با او اعزام داشت تا آن كه بر در خانهاى كه مسلم بن عقيل در آن بود رسيدند . » « 1 »
در روايت الفتوح آمده است : « . . . پسر آن زنى كه مسلم در خانهاش بود ، نزد عبدالرحمن بن محمد بن اشعث رفت و او را از جاى مسلم بن عقيل در نزد مادرش خبر داد . عبدالرحمن گفت : اينك چيزى مگو و هيچ يك از مردم در اين باره نبايد چيزى بداند . « 2 » سپس عبدالرحمن بن محمد نزد پدرش رفت و در گوشى با او صحبت كرد و گفت : مسلم در سراى طوعه است و سپس از او دور شد .
عبيداللّه گفت : عبدالرحمن به تو چه گفت ؟
گفت : خداوند كار امير را راست گرداند ، بشارتى بزرگ دارم !
گفت : آن چيست ؟ كه كسى چون تو بشارت نيك دهد !
گفت : اين پسرم به من خبر داد كه مسلم در سراى طوعه است ، يكى از زنان دوستدار ما .
گويد : عبيداللّه خوشحال شد و گفت : برخيز و او را بياور كه نزد من جايزه و بهرهء فراوان دارى .
گويد : سپس عبيداللّه بن زياد به جانشين خود عمرو بن حريث مخزومى گفت كه سيصد تن از ياران دليرش را با محمد بن اشعث بفرستد !
گويد : محمد بن اشعث سوار شد تا به سرايى كه مسلم بن عقيل در آن بود رسيد . . . . » « 3 »
در روايت دينورى آمده است كه عبيداللّه بن زياد به ابن حريث فرمان داد كه صد تن
هامش
( 1 ) - الارشاد ، ص 196 .
( 2 ) - بدون شك عبدالرحمن به اين خاطر او را به رازدارى امر كرد كه جايزه از آن او و پدرش باشد .
( 3 ) - الفتوح ، ج 5 ، ص 91 - 92 .