گويند كه وى با چند تن از همراهانش خود را بر زمين انداخت . سپس عبدالله بن حارث و چند تن ديگر افتادند . مقصودشان از اين كار اين بود كه توجه عبيدالله به آنان جلب گردد و حسين عليه السلام پيش از او به كوفه برسد ! ولى او به كسانى كه مىافتادند توجهى نكرد و رفت تا وارد قادسيه شد . در آنجا غلامش ، مهران ، نيز بر زمين افتاد . گفت : اى مهران اگر پايدارى كنى تا چشمات به قصر افتد ، صد هزار به تو مىدهم ! گفت : به خدا سوگند نمىتوانم . سپس عبيدالله فرود آمد و جامهاى از پارچه راه راه يمنى پوشيد و عمامهاى يمنى به سر پيچيد و سوار بر استر خويش يك تنه راه افتاد . . . » « 1 »
اشاره
از ظاهر اين خبر چنين پيداست ، شمار شيعيانى كه ابنزياد را در سفر كوفه همراهى مىكردند ، كم نبود . از آن ميان شريك حارثى و چند تن ديگر خود را بر زمين انداختند و همينطور عبدالله ، به اميد آنكه در حركت ابنزياد تأخير ايجاد كنند و او نتواند پيش از امام عليه السلام به كوفه برسد !
بايد ديد كه آيا بهترين راه به تعويق افكندن حركت ابنزياد و جلوگيرى از ورود او به كوفه پيش از امام عليه السلام ، همين فرو افتادن بود ؟
در حالى كه شريك و شيعيان همراه او ، از نقش مهمى كه ابنزياد در جهت بخشيدن به روند حوادث كوفه و اداره آن به نفع يزيد ايفا خواهد كرد ، آگاه بودند ، آيا بهتر آن نبود كه او را به هر صورت ممكن ، پنهانى يا آشكارا براى مصالح عاليه اسلام به قتل برسانند ، هر چند كه اين كار به قتل يك تن يا گروهى از آنان و يا همهءشان مىانجاميد ! ؟
يا اينكه در اينجا نيز شاهد گونه ديگرى از سستى و ضعف روحى همگانى امت هستيم ، كه دامن اين گروه را نيز گرفته بود ؛ و در نتيجه فكر كردند تنها كارى كه مىشود انجام داد اين است كه در راه خود را بيندازند ، به اميد آنكه هم خداوند امام را يارى دهد و هم به دنياى اينان خطر و زيانى نرسد !
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 281 ؛ نيز ر . ك . مقتل الحسين ، مقرم ، ص 149 .