عبيدالله با او به راه افتادند . آنگاه به يارانش در خانهء آن زن گفت : من آهنگ رفتن دارم و خارج مىشوم . گفتند : ما از سوى ياران ابنزياد بر تو بيمناكيم . گفت : به خدا سوگند اگر جادهها را از سم اسبان پر كنند ، از اين كه مرا تعقيب كنند باكى ندارم .
گويد : سپس بيرون رفت و با شتاب هر چه تمام خود را به حسين عليه السلام رساند و در ابطح به كاروانش درآمد . . . » . « 1 »
اشاره
بصره همزمان با تشكيل اين همايش پنهانى شيعيان ناظر تحركات سران اخماس و اشراف - به دنبال رسيدن نامه امام عليه السلام به آنان - بود ؛ و اين دو منظره با يكديگر بسيار تفاوت داشت . زيرا آنچه در تحركات سران و اشراف مىديد ، ترديد در يارى امام عليه السلام و دورى از آن حضرت و خيانت و فريب بود ! مگر يك نفر ، يعنى يزيد بن مسعود نهشلى كه احساسات قبيله را - از راه آميختن آن با احساسات دينى - در راستاى يارى امام عليه السلام بر مىانگيخت .
اما آنچه بصره در خفا ناظرش بود ، مشاهدهاى از نوع ديگر بود !
بصره شاهد تشكيل اجتماعى بود كه چندين روز پنهانى تشكيل مىشد و مبناى تشكيل آن انتساب به قبيلهاى خاص نبود ، بلكه اجتماع كنندگان از قبايل گوناگون بودند ؛ و اجتماعشان بر پايه دوستى اهل بيت عليهم السلام و بيزارى از دشمنانشان برپا شده بود .
اجتماعكنندگان درباره موضوع امامت و وضعيت جارى گفت و گو مىكردند . « 2 » و درباره وظيفه و واجب دينى خود به رايزنى مىپرداختند . « برخى تصميم بر خروج گرفتند و خارج شدند و برخى ديگر نامه نوشته خواستار آمدن امام عليه السلام گشتند » . « 3 » نتيجه اين گردهمايى مبارك اين شد كه يك گروه از بصريان به رغم همه جاسوسانى كه گماشته و
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 278 .
( 2 ) - ر . ك . ابصار العين ، ص 25 .
( 3 ) - ابصار العين ، ص 25 ؛ ولى ما به سندى تاريخى دال بر اينكه برخى شيعيان بصره به امام ( ع ) نامه نوشته وخواستار آمدنش به عراق به طور عام يا بصره به طور خاص شده باشند دست نيافتهايم . شايد سماوى به چنين سندى دست يافته و اين سخن را به قلم آورده است !