تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١

عمر بن عبدالرحمن مخزومى . . . و نصايح صائب !

طبرى از عمر بن عبدالرحمن بن حارث بن هشام مخزومى نقل مىكند كه گفت : « هنگامى كه حسين عليه السلام آماده رفتن به عراق شد ، نزد او رفتم و بر او وارد شدم . پس از حمد خدا و ستايش آن حضرت گفتم : اما بعد ، اى پسرعمو ، من براى حاجتى نزد شما آمده‌ام كه مىخواهم خيرخواهانه آن را بگويم . اگر مرا خيرخواه خويش مىدانى مىگويم و گرنه دَم فرو مىبندم ! حسين عليه السلام فرمود : بگو ، از نظر من تو نه كژانديشى و نه اين كار ( مشورت ) زشت است . گفت : شنيده‌ام كه مىخواهى به عراق به روى . من از اين رفتن بر تو بيمناكم . تو به شهرى مىروى كه كارگزاران و اميرانش در آن حاضرند و بيت‌المال را در اختيار دارند ، مردم نيز بنده درهم و دينارند ! من بيم آن دارم ، همانهايى كه به تو وعده يارى داده‌اند و كسانى كه از دشمنت نزد آنها محبوب‌ترى با تو به جنگ درآيند ! حسين عليه السلام فرمود : اى پسر عمو ، خدا به تو پاداش خير دهاد ! به خدا سوگند مىدانم كه تو براى خيرخواهى گام برداشته‌اى و خردمندانه سخن مىگويى ، هر چه مقدر باشد همان مىشود ، خواه به نظرت رفتار بكنم يا رفتار نكنم ؛ و تو نزد من ستوده‌ترين مشاور و خيرخواه‌ترين خيرخواهانى ! » . « 1 »

درنگ و نگرش

1 - اين گفت و گو نمايانگر منزلت نيكوى عمر بن عبدالرحمن مخزومى نزد امام حسين عليه السلام است . زيرا وى را به نيكى ستود و فرمود : « بگو ، از نظر من تو نه كژانديشى و نه اين كار ( مشورت ) زشت است ! » در تعبير ديگرى آمده است « تو نه نيرنگ‌بازى نه متهم ، پس بگو ! » « 2 » در تعبيرى ديگر آمده است : « بگو ، به خدا سوگند من تو را نه فريبكار
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 294 ؛ الفتوح ، ج 5 ، ص 71 . ( 2 ) - تاريخ ابن‌عساكر ، ص 202 ، شماره 254 .