از سران مخالف بود ، سخن در خور توجهى نيست . زيرا دقت در اين موضوع هيچ حضورى در هيچ موضع مخالف و جدى براى او به چشم نمىخورد ، بلكه او از صحنه همه مخالفتهاى راستين غايب بوده است .
تأمل جدى انديشه و ران نشان مىدهد كه عبدالله بن عمر از همان آغاز - از روى اصرار و عناد - به حركت نفاق به رهبرى حزب سلطه وابسته بود و سپس در دورههاى بعد كه رهبرى آن به حزب اموى به رهبرى معاويه و سپس يزيد سپرده شد نيز در آن حزب خدمت مىكرد .
ماهيت واقعى ابن عمر ، همين است ؛ هر چند كه در ظاهر با سران شورش و به ويژه امام حسين عليه السلام نيز روابط حسنه برقرار كرده باشد .
اين حقيقتِ [ روحى ] ابن عمر را ، معاويه در وصيت به پسرش يزيد ، بدون پردهپوشى آشكار مىسازد ، آنجا كه مىگويد : « اما ابن عمر با تو است ! ملازم او باش و او را رها مكن ! » « 1 »
اوزاعى و نهى از حركت به سوى عراق !
ابن رستم طبرى در كتاب « دلائل الامامة » چنين نقل مىكند : « حديث كرد ما را يزيد بن مسروق و گفت : حديث كرد ما را عبدالله بن مكحول از اوزاعى كه گفت : شنيدم كه حسين بن على بن ابىطالب عليه السلام آهنگ رفتن به عراق را دارد ، به مكه رفتم و به او برخوردم . چون مرا ديد ، به من خوش آمد گفت و فرمود : « اى اوزاعى خوش آمدى ، آمدهاى كه مرا از حركت نهى كنى ، در حالى كه خداى عزوجل جز اين را نخواسته است .
من از امروز تا روز دوشنبه كشته خواهم شد ( برانگيخته خواهم شد ) من شب بيدار ماندم و شمارش روزها را نگه داشتم . همان طورى بود كه آن حضرت فرمود ! » « 2 »
بايد ديد اين اوزاعى چه كسى بود كه كار امام حسين عليه السلام برايش آن قدر مهم بود كه به
هامش
( 1 ) - امالى صدوق ، ص 215 ، مجلس سى ام ، حديث شماره 1 .
( 2 ) - دلائل الامامه ، ص 184 ، شماره 102 / 3 .