فراخواند تا خبر رسيدنش را به آنان بدهد و تصميمهاى بيدادگرانه و تهديدآميزش را اعلام كند . تاريخ مىگويد : چون در قصر فرود آمد ، ندا داده شد كه نماز جماعت برپا مىشود . گويد : مردم گرد آمدند و عبيدالله نزد ما آمد و پس از حمد و ثناى الهى گفت : اما بعد ، اميرمؤمنان - اصلحه الله - مرا بر شهر و سرزمينتان گمارده و فرمان داده است كه با ستمديدگانتان به عدالت رفتار كنم و تهيدستانتان را عطا بخشم . با اشخاص شنوا و فرمانبردار شما نيكى كنم و بر اشخاص دو دل و سركش سخت بگيرم . من پيرو اويم و فرمانش را ميان شما به اجرا درمىآورم . من نسبت به نيكوكاران و افراد فرمانبردار چونان پدرى مهربانم ؛ و شمشير و تازيانهام بر روى هر كسى كه فرمانم را نشنيده بگيرد و با پيمانم مخالفت ورزد ، كشيده است . يكايك شما بايد به فكر حفظ جان خويش باشيد .
الصدق ينبىء عنك لا الوعيد ، « 1 » و آن گاه فرود آمد . « 2 »
اشاره
توجه و تأمل در اين خطبه نشان مىدهد كه پسر مرجانه مدعى است كه از سوى يزيد مأمور است تا با آنهايى كه گوش شنوا دارند و فرمانبردارند نيكى كند ! ولى اسناد تاريخى اين ادعا را تأييد نمىكند و آن را يكى از دروغهاى بى شمار پسر زياد مىشمارد . اين نيكى - در صورت تحقق - مشروط به اطاعت و فروتنى كامل نسبت به سلطه امويان بود . اين وعده دروغين هنگامى دادهشد كه پيش از آن ، معاويه رئيس سركشان بنىاميه انواع بيداد ، گرسنگى و محروميت را به كوفيان چشانده آنان را هيمه آتش جنگهاى مرزى و درگيرى با خوارج ساخته بود ؛ آن هم بهجرم دوستى با على عليه السلام . معاويه هيچ توجهى بهشكايت اهلكوفه نداشت .
شاكيان را به بدترين گونه پاسخ مىداد و با سنگدلى تمام و تحقير آنان را از خود مىراند .
سوده ، دختر عماره ، شكايت كارگزارانى را ، كه معاويه بر جان و مال كوفيان مسلط كرده بود ، نزد وى آورد و گفت : « هر روز يكى را مىفرستى تا عزّتت را به پا دارد و اقتدارت را بگستراند . و او ما را چونان خوشه مىچيند و همانند گاو پامال مىكند ؛ و
هامش
( 1 ) - اين مثل براى ترسو زده مىشود كه تهديد مىكند ولى عمل نمىكند . [ المنجد ] .
( 2 ) - تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 281 ؛ الارشاد ، ص 202 .