زمين افتاد . ابن زياد به او گفت : اگر مقاومت كنى ( و با من بيايى ) تا به قصر برسى صد هزار نزد من دارى . گفت : به خدا نمىتوانم . عبيدالله نيز او را رها كرد و جامهاى يمانى و عمامهاى سياه پوشيد و به شهر درآمد . چون بر نگهبانان مىگذشت ، با اين پندار كه او حسين عليه السلام است مىگفتند : « اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله خوش آمدى ؛ و او بى آن كه سخنى بر زبان براند از سوى نجف به كوفه درآمد » . « 1 »
طبرى ادامهء داستان را اين گونه نقل مىكند : مردم شنيده بودند كه حسين به سوى آنان مىآيد ، از اين رو منتظر قدوم آن حضرت بودند . هنگامى كه عبيدالله آمد ، پنداشتند كه حسين است ؛ از اين رو بر هر گروهى كه مىگذشت بر او سلام مىكردند « 2 » و مىگفتند :
« اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله خوش آمديد ، صفا آورديد » . بشارتهايى كه به حسين عليه السلام مىدادند موجب ناخشنودى او گشت . مسلم بن عمرو پس از ديدن خوشامدگويىهاى فراوان مردم گفت : آرام باشيد ، اين امير عبيدالله بن زياد است !
عبيدالله همراه بيش از ده مرد از طريق نجف وارد كوفه شد و به قصر درآمد ، مردم از ورود عبيدالله بن زياد به شدت اندوهناك شدند . وى نيز به خاطر آنچه از مردم شنيده بود به خشم آمد و گفت : اميدوارم كه اينان را بار ديگر چنين ببينم ! « 3 »
گزارشهايى كه دربارهء چگونگى ورود عبيدالله به كوفه نقل شده است ، حاكى از آمادگى ( و بلكه جوش و خروش ) مردم است . اوضاع كوفه به هم ريخته بود و در انتظار قدوم مبارك امام حسين عليه السلام به سر مىبرد . هيچ يك از فرستادگان بنىاميه جرأت ورود آشكار و آزادانه به شهر را نداشتند و قدرت مردم بر حكومت اموى برترى داشت . از اين رو هر يك از فرستادگان يا مسؤولان اموى ناچار بودند تا پنهانى و ناشناخته و با فريب مردم وارد شوند .
آنها مجبور بودند با لباس مبدّل و از راه ويژه مسؤولان رسمى وارد شوند ؛ و به اين ترتيب مردم را به اشتباه بيندازند تا فكر كنند كه او همان محبوبى است كه شوق ديدارش را دارند .
هامش
( 1 ) - مقتل الحسين ، مقرم ، ص 149 .
( 2 ) - در روايت اخبار الطوال ( ص 232 ) آمده است : « او بر هر جماعتى كه مىگذشت ، به پندار اين كهحسين عليه السلام است به احترامش بر مىخاستند و دعا مىكردند و مىگفتند : اى فرزند رسول خدا ، خوش آمديد . صفا آورديد ! » .
( 3 ) - تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 281 ؛ و ر . ك . مقتل الحسين ، خوارزمى ، ج 1 ، ص 290 ؛ ارشاد ، ص 206 .