آنگاه بر منبر بصره بالا رفت ؛ و درحالىكه قلبش از بيم لبيك گفتن مردم بهنداى امام لرزان بود و نگرانى از مبارزهء پنهانى و قيام مردم همراه امام ، سر تاپاى وجودش را فرا گرفتهبود ، خطابهاى سراسر تهديد و بيم ايراد كرد ؛ و با اين كار از نگرانى و ترس خود و نيز قدرت نيروهاى مخالفى كه از آنها بيمناك بود ، پرده برداشت . او در سخنرانى خود ، پس از حمد و ثناى الهى چنين گفت : به خدا سوگند ، شتر مهار گسيخته به من نمىرسد و من كسى نيستم كه پشت سر من بدىام را بگويند . كسىكه با من دشمنى كند ، شكنجه خواهد شد و كسى كه با من بجنگد كشته مىشود - و اين ضربالمثل را خواند : « انصف القارة من راماها » « 1 » .
اى مردم بصره ، اميرمؤمنان مرا ولايت كوفه داده است . من فردا به آنجا مىروم و عثمان بن زياد بن ابىسفيان « 2 » را به جانشينى خود بر شما مىگمارم . مبادا كه راه خلاف در پيش گيريد . و ياوهسرايى كنيد . به خداى بىهمتا سوگند ، اگر خبرى از خلاف كسى به من گزارش شود ، او و مهتر و بزرگترش را خواهم كشت . من نزديك را به گناهِ دور مىگيرم تا
هامش
( 1 ) - ضربالمثل عربى « أنصف القارة من راماها » است ؛ و آن رجز يكى از اعضاى قبيله قاره است كه در تيراندازى ماهر بودند . يكى از اعضاى قبيله با ديگرى برخورد كرد و مرد قارى به او گفت : اگر بخواهى با تو كشتى مىگيرم ؛ يا اگر بخواهى با تو مسابقه ( اسب سوارى ) مىدهم ؛ و اگر بخواهى به يكديگر تير مىاندازيم . آن ديگرى گفت : تيراندازى مىكنيم ؛ و قارى گفت :قد انصف القارة من راماها * انّا اذا ما فئة نلقاهانرد اولاها على اخريها
[ آن كس با قاره به تيراندازى متقابل بپردازد ، انصاف داده است ؛ ما قبيلهاى هستيم كه چون به گروهى برخوريم ، اوّلشان را با آخرشان باز مىگردانيم ]
آنگاه تيرى انداخت و قلبش را سوراخ كرد .
گويى ابن زياد مدعى است كه بنىاميه در امور سياسى از چنان مهارتى برخوردارند كه هر كس رو در رويشان بايستد زيان مىبيند .
( 2 ) - عثمان بن زياد بن ابيه : برادر عبيدالله ، او در جوانى و در سن 33 سالگى مرد . ( ر . ك . تاريخ الاسلامذهبى ، حوادث سال 61 تا 80 ، ص 5 ) هنگامى كه عبيدالله به كوفه رفت به جايش نشست ( ر . ك . البدايه والنهايه ، ج 8 ، ص 160 ) . بهنظر مىرسد كه او بسيار سهلگيرتر از برادرش بود ؛ و از پيامد و سرانجام كارها درك روشنترى داشت . چنان كه در حضور برادرش عبيدالله گفت : « دوست داشتم بر بينى همهء بنىزياد تا روز قيامت حلقهاى آويخته بود ، ولى حسين كشته نمىشد ! » ( البدايه و النهايه ، ج 8 ، ص 210 ) .