آن كه همه به فرمان درآييد و هيچ مخالف و تفرقه افكنى ميان شما نماند . من پسر زيادم و تنها به او شباهت دارم و هيچ شباهتى به دايى و پسرعموهايم ندارم . « 1 »
در اينجا نيز پيداست كه عبيدالله با وجود همه ستم و بيداد و كشتارى كه از خود نشان داده بود ، از مبارزهء پنهانى مردم و تلاش آنان در راستاى يارى امام حسين عليه السلام وحشت داشت . از اين رو به انتساب موهوم خود به ابوسفيان مباهات مىكند و مىگويد : « من عثمان بن زياد بن ابى سفيان را به جانشينى خود بر شما گماشتم » . قصد وى از اين فخرفروشى اين بود كه مردم را بترساند و بگويد كه او و برادرش به خاندانى نيرنگباز ، فريبكار ، باهوش و تجربه سياسى فراوان منسوبند .
تحرك حكومت محلى اموى در كوفه
سفر سريع به كوفه
عبيدالله پس از دريافت نامه يزيد كه به وسيلهء مسلم بن عمرو باهلى براى وى فرستاده بود ، بىدرنگ فرمان آمادهباش داد و عازم سفر كوفه گشت . « 2 » سپس بيش از يك روز در بصره نماند و طى آن سليمان بن رزين ، پيك امام حسين عليه السلام براى اشراف بصره ، را به قتل رساند . همچنين به منبر رفت و طى خطابهاى ، جانشينى برادرش عثمان بن زياد را اعلام داشت و ضمن تهديد مردم بصره آنان را از پيمودن راه خلاف و ياوهسرايى بر حذر داشت و بيم داد ؛ و فرداى آن روز رهسپار كوفه گشت .
يك نقل تاريخى مىگويد : او همراه مسلم بن عمرو باهلى ، شريك بن اعور حارثى « 3 » و
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 280 ؛ تذكرة الخواص ، ص 218 ؛ اخبار الطوال ، ص 232 .
( 2 ) - ر . ك . ارشاد ، ص 206 .
( 3 ) - شريك بن اعور حارثى : وى از شيعيان على عليه السلام و در بصره ساكن بود ( سفينة البحار ، ج 4 ، ص 424 ؛ الغارات ، ص 281 ) . او از سران اخماس بود و رياست عاليه را بر عهده داشت ؛ و در جنگ صفين آنان را همراه ابن عباس فرستاد تا در ركاب على عليه السلام عليه معاويه بجنگند ( وقعة صفين ، ص 117 ) .
نام پدرش حارث بود و از اين رو به وى حارثى اطلاق گرديده است ( معجم رجال الحديث ، ج 9 ، ص 24 ) . او از اصحاب خاص على عليه السلام بود و در جنگهاى جمل و صفين در ركاب حضرتش بود . او ايمانى قوى و يقينى استوار داشت . او در جنگ با ابن حضرمى در بصره ، پشتيبان جارية بن قدامه و در جنگ با خوارج در كوفه ، پشتيبان معقل بن قيس رياحى بود . او در رأس سههزار تن از جنگجويان بصره قرار داشت .
او همراه ابنزياد از بصره به كوفه آمد و بيمار گرديد . چند روزى را ميهمان هانى بود و سپس به مسلم بن عقيل گفت : چون عبيدالله زياد به عيادت من آمد ، من سخن را به درازا مىكشانم و تو حملهكن و او را به قتل برسان .
محدث قمى نقل مىكند كه او پيش از شهادت مسلم و هانى از دنيا رفت و در كوفه دفن گرديد .
او در يك گفت و گوى جنجالآميز با معاويه به خشم آمد و درحالى كه اشعار زير را مىخواند او را ترك گفت :ايشتمنى معاوية بن صخرٍ * وسيفى صارم ومعى لسانى
فلا تبسط علينا يابن هند * لسانك أن بلغت ذرى الامانى
وان تك للشقاء لنا اميراً * فإنّا لا نقر على الهوان
وان تك فى امية من ذراها * فانا من ذرى عبدالمدانآيا معاوية بن صخر مرا دشنام مىدهد ؛ و حال آنكه هنوز شمشيرم برّان است و زبانم در كام ؟ !
اى پسر هند ، حالا كه به آرزوهايت رسيدى براى ما زبان درازى نكن !
اگر از بدى روزگار تو امير ما شدى ، ولى ما به ذلت تن نمىدهيم !
اگر تو بزرگ بنىاميه هستى ، ما هم بزرگان عبدالمدان هستيم !
( ر . ك . سفينة البحار ، ج 4 ، ص 426 ؛ مستدركات علم الرجال ، ج 4 ، ص 209 ) . او به ولايت اصطخر فارس گمارده شد و در سال 31 مسجدى بنا كرد : در سال 59 از سوى عبيدالله بن زياد بر ولايت كرمان گمارده شد ؛ و چند روز پس از رسيدن به كوفه مرد و ابن زياد بر او نماز گزارد . ( تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 364 ) .