و مبارزه اصولى شيعيان بود . شيعيان در جلسههاى پنهانى خود اخبار و رويدادها را به بحث مىگذاشتند و درباره آنها با يكديگر به مشورت مىپرداختند . ابن زياد از اين تلاشهاى پنهانى اطلاعاتى كلى داشت و نسبت به آنها بيمناك بود . دليل آن هم لحن گفتار وى در آخرين سخنرانى او در بصره ، پيش از رفتن به كوفه است .
ابن زياد ، نامه يزيد را ، كه طى آن واليگرى كوفه را بر بصره افزوده و از وى خواسته بود پس از دريافت نامه رهسپار كوفه گردد و مسلم بن عقيل را به هر شيوه ممكن دستگير سازد و در بند كند يا بكشد يا تبعيد گرداند ، به وسيلهء مسلم بن عمرو باهلى دريافت كرد .
او بلافاصله پس از خواندن نامه فرمان داد كه مقدمات سفر وى به كوفه را براى فرداى آن روز فراهم سازند . اما خبر ناگهانى رسيدن نامه امام عليه السلام به اشراف و مهتران بصره ، وى را سرآسيمه كرد . امام از بزرگان بصره خواستار پشتيبانى و پيوستن به نهضت خويش گشته بود . با آن كه يقيناً عبيدالله زياد تنها از طريق منذر بن جارود به متن نامه امام عليه السلام دست يافت ؛ ولى بدون شك او مىدانست كه منذر بن جارود تنها يكى از اشرافى است كه امام عليه السلام براى آنها نامه نوشته است ؛ و او تنها نبود .
تاريخ در اين باره كه ابن زياد درصدد شناسايى ديگر اشرافى كه امام برايشان نامه نوشت برآمده ، يا آنان را رانده و زير فشار قرار داده باشد ، چيزى نقل نكرده است ؛ و يا ما به چنين سندى دست نيافتهايم . شايد سبب آن تنگى وقت و شتاب او در سفر به كوفه - كه صحنه رويدادهاى نگران كننده گشته بود - يا اطمينان وى از دوستى اكثر اشراف نسبت به خاندان بنىاميه بود .
اينك به روند رويدادهاى بصره در روز پيش از سفر ابن زياد به كوفه باز مىگرديم . يك نسخه از نامه امام به سران بصره به وسيله سليمان بن رزين به منذر بن جارود - پدر زن عبيدالله - رسيد ؛ و او به خلاف ديگران و بدون درنظر گرفتن در امان بودن پيك ، موضوع نامه را پنهان نكرد . اوكه سرشتى خائنانه داشت از بيم آنكه مبادا اين كار توطئه عبيدالله باشد ، نامه را همراه پيك نزد او فرستاد . « 1 » عبيدالله نيز وى را به دار كشيد ؛ « 2 » و به روايتى گردن زد . « 3 »
هامش
( 1 ) - ر . ك . تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 280 .
( 2 ) - ر . ك . اللهوف ، ص 114 .
( 3 ) - ر . ك . تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 280 ؛ ابصار العين ، ص 27 .