ناصر خسرو در همان كتاب در فصلى كه دربارهء طبيعت كلى بحث مىكند گويد :
واكنون چو مر نام طبيعت را معنى ثابت كرديم ، گوئيم فلاسفه وأهل طبايع اندر چه چيزى طبيعت مختلف شدند . أرسطاطاليس اندر كتاب سمع الكيان خويش گفته است كه « طبيعت آغاز حركت وسكونست . »
سپس به شرح وتفصيل اين قول مىپردازد وبعد از آن چنين ادامه مىدهد :
واين قولي نيكو است عقلي وليكن محمد زكرياى رازي اين قول را نپسنديده است وگفتست اگر چنين بودى واجب آمدى كه اين طبايع از بارى آمده بودى اندر جسم ، واگر از بارى آمده بودى ، اندر خداى طبيعت بودى ، واين روا نيست . وپس محمد زكرياى رازي را عادت آن بوده است كه قولهاء حكما را خلاف كردست ومقصودش براعت خويش واظهار صفوت خاطر وحدت ادراك خويش بودست . « 105 »
رازي در بسيارى از مسائل فلسفي از أرسطو جدا شده ، از همين جهت است كه قاضى صاعد مىگويد :
وكان شديد الانحراف عن أرسطاطاليس وعائبا له « 106 » واز اينكه كتابي به نام تفسير كتاب طيماوس نوشته ونيز كتاب فلوطرخس ( پلوتارك ) را تلخيص كرده ، « 107 » به دست مىآيد كه عنايت وتوجه فراوانى به أفلاطون داشته ، وحتى در مناظرهاى كه با أبو حاتم رازي مىكند وقتي به مسأله مكان مىرسد مىگويد :
آنچه را كه من نيز در باب مكان مىگويم قول أفلاطون است ، وآنچه را كه تو
هامش
( 105 ) جامع الحكمتين ، ص 125 - 126
( 106 ) طبقات الأمم ، ص 33
( 107 ) فهرست بيرونى ، شمارههاى 107 و 113