باز بيرون از آن جسم يا مكان است يا نه مكان ، اگر نه مكان است ، پس جسم است ومتناهي است واگر نه جسم است ، پس مكان است ، پس درست شد كه گفتند مكان بىنهايت است . « 99 »
ناصر خسرو در پايان اين قسمت چنين گويد :
اين جمله كه ياد كرديم قول آن گروه است كه مر مكان را قديم گفتند ، چون حكيم ايرانشهرى كه مر معنيهاى فلسفي را بألفاظ ديني عبارت كرده است اندر كتاب جليل وكتاب أثير ، وجز آن مردم را بر دين حق وشناخت توحيد بعث كرده است ، وپس از أو چون محمد زكرياى كه مر قولهاى ايرانشهرى را بألفاظ زشت ملحدانه باز گفته است ومعنيهاى أستاذ ومقدم خويش را اندر اين معاني بعبارتهاى موحش ومستنكر بگزارده است ، تا كساني را كه كتب حكما را نخوانده باشند ، ظن اوفتد كه اين معاني خود استخراج كرده است . « 100 »
ونيز ناصر در همين كتاب ( قول دهم ، اندر زمان ) چنين گويد :
از حكماء آن گروه كه گفتند هيولى ومكان قديماناند ، ومر زمان را جوهر نهادند ، وگفتند كه زمان جوهريست دراز وقديم ، ورد كردند قول آن حكماء را كه گفتند مر زمان را عدد حركات جسم ، وگفتند اگر زمان عدد حركات جسم بودى روا نبودى كه دو متحرك اندر يك زمان ، بدو عدد متفاوت حركت كردندى ، وحكيم ايرانشهرى گفته است كه زمان ودهر ومدت نامهائى است كه معنى آن از يك جوهر است ، وزمان دليل علم خدايست ، چنانكه مكان دليل قدرت خدايست ، وحركت دليل فعل خدايست ، وجسم دليل قوت خدايست ، وهر يكى از اين چهار بىنهايت وقديم است وزمان جوهري رونده است وبىقرار وقولي كه محمد زكريا گفت كه بر اثر آن ايرانشهرى رفته است همين است كه گويد زمان جوهري گذرنده است . « 101 »
هامش
( 99 ) زاد المسافرين ، ص 96 و 97
( 100 ) زاد المسافرين ، ص 98
( 101 ) زاد المسافرين ، ص 110