دارد براي أموري كه ما بين اين دو مثال - يكى راجع به أمور عظيمه ديگرى مربوط به مسائل جزئي - قرار دارند وهر كدام نسبت به امر عظيمتر كوچك ، ونسبت به امر كوچكتر عظيم محسوب مىشوند وتعداد آنها به علت فراوانى مثال در هر دو طبقه در اينجا براي ما ممكن نيست .
چون اين غرض روشن شد ، به ذكر غرضى ديگر كه تالي آن به شمار مىآيد مىپردازيم :
بنا بر أصل مذكور در فوق كه پروردگار ومالك ما بر ما مشفق وبه ديدهء رحمت نگران است پس از وقوع رنج وألم نيز بر ما بيزار است وآلام جبري كه به ما مىرسد وما را در ورود آنها اختياري نيست ناچار به مصلحتى ودر پى ضرورتي است . بنا بر اين ، هرگز نبايد به غير استحقاق به ذي حسى المى برسانيم مگر اينكه با اين ألم المى شديدتر از آن را از أو دفع كنيم ، واين جمله نيز متضمن تفصيلات كثيرى است كه جميع اقسام آزار را شامل است ، مثل آزارى كه از ملوك در شكار حيوانات سر مىزند وافراطى كه مردم در تحميل رنج بر چهار پايان بارى وسواري خود روا مىدارند وغير ذلك ، كه همه بايد به قصدي وبر طريقه وروش عقلي وعدلى جارى باشد وهيچ وقت به افراط وتجاوز از حد انصاف نكشد ، مثلا رساندن ألم در جايى كه اميد دفع المى شديدتر از آن باشد جايز است ، مثل شكافتن جراحت وداغ نهادن بر عضو فاسد ونوشيدن داروى تلخ ناگوار وخوددارى از اطعمهء لذيذ از ترس امراض سخت دردناك وتحميل رنج بر چهار پايان بدون عنف براي منظورى ودر اين مورد گاهى عنف ضروري است وعقل وعدل آن را روا مىدارد ، مثل ركاب كشيدن بر أسب براي نجات از چنگ دشمن . در اين حال عقل مقتضى است كه أسب برانگيخته شود حتى چون خلاص جان انسان منظور است تلف شدن آن
السيرة الفلسفية ( فارسى ) — صفحة 95
مساهمون: عباس إقبال آشتياني
ص٩٥