درحالىكه ترديد نداشتند كه او رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله تا وقتى كه سپيده زد و بيمناك شدند كه صبح رسوايشان كند پس بر على عليه السّلام حمله بردند و خانههاى آن روز مكه رها بودند و درى نداشتند .
وقتى على عليه السّلام آنان را ديد كه شمشير كشيدهاند و به سوى او مىآيند پيشاپيششان خالد بن وليد و مغيره را ديد پس برخاسته ، به او حمله كرد و بر دستش زد پس خالد همچون اسبى كه دو دست خود را بالا برده و كنار پاهايش مىنهد به هوا برخاست و چونان شتر جوان ضجّه و نالهاى سر داد و كنار كشيد . آنگاه به بقيهء گروه كه پشت سر او در آستانهء خانه بودند با شمشير خالد تاخت و آنان از جلوى او شتابان به پشت خانه گريختند - چنانكه گوسفندان رم مىكنند - تا او را ببينند و ناگاه على عليه السّلام را ديدند و گفتند : تو على هستى ؟ حضرت فرمود : من علىام .
آنان گفتند : ما آهنگ تو را نداشتيم ، رفيقت كجاست ؟ او فرمود : من از او خبر ندارم درحالى كه خبر داشت كه خداوند و الا ايشان را نجات داده است . چون به او خبر داده بود كه به سوى غار مىروند و در آنجا پنهان مىشوند . پس قريش پيش قراولانى را به دنبالش فرستاد و آنان پست و بلند را جستند و على عليه السّلام فرصت يافت تا شب پيشرو با هند بن ابو هاله در غار به خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله برسند . رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله به هند دستور داد تا براى او و همراهش دو شتر بخرد . كه ابو بكر گفت : اى پيامبر خدا من دو ماده شتر رهوار فراهم كردهام كه با آنها به سوى يثرب برويم . حضرت فرمودند : من بايد قيمت هر دو را بدهم و گرنه با آنها نمىروم . او عرض كرد : اختيار با خودتان است . آنگاه حضرت به على عليه السّلام فرمود تا قيمت را به او بپردازد .
سپس به على عليه السّلام به نگهدارى آنچه بر عهدهاش گرفته و بازگرداندن امانتش سفارش فرمود - قريش در دورهء جاهليت محمّد صلّى اللّه عليه و إله را امين مىخواند و اموال و كالاهايش را نزد او به امانت مىگذاشت . و نيز هر عربى كه در موسم حج به مكه مىآمد . و هنگامى كه امر نبوت و رسالت بر آن حضرت نازل شد ، نيز چنين بود - پس حضرت به على عليه السّلام فرمود كه هر صبح و شام در ميدان بايستد و فرياد بزند :
الأمالي ( فارسى ) — صفحة 185
مساهمون: صادق حسن زاده
ص١٨٥