برادران يوسف دزدى نكرده بودند و يوسف نيز دروغ نگفته بود بلكه مقصود از اينكه يوسف نسبت دزدى به برادرانش داد همان بود كه برادرانش سالها پيش يوسف را از پدرش دزديدند . هنگامى كه پيمانه در وسايل بنيامين يافت شد برادرانش گفتند : « 1 » اگر او دزدى كرده برادرش هم پيش از اين دزدى كرده بود اما يوسف آن را در دل خويش پنهان داشت و بر آنها اشكار نساخت . گفت :
جايگاه شما بدتر است از آنچه وانمود مىكنيد و خداوند به آنچه بيان مىكنيد داناتر است » . برادران يوسف به شدت خشمگين شدند و گفتند : « 2 »
اى عزيز ! او پدر پير و سالخوردهاى دارد پس يكى از ما را بهجاى او بگير كه تو را از نيكوكاران مىبينم . گفت : پناه بر خدا كه جز آن كسى را بگيريم كه كالاى خويش را نزد او يافتهايم كه اگر چنين كنيم از ستمكاران باشيم » . امام صادق عليه السّلام فرمودند :
يوسف دروغ نگفته است ( زيرا اعلام شد كه پيمانه گم شده است ) ، برادران يوسف از بازستاندن بنيامين نااميد شدند و تصميم گرفتند كه نزد پدرشان بروند ولى يكى از برادران به نام يهودا پيمانى كه با يعقوب بسته بود به ياد آورد و گفت كه از مصر نخواهد رفت مگر اينكه يقين پيدا كند پدرش به او اجازه بازگشت داده است او به برادرانش گفت :
ارْجِعُوا إِلى أَبِيكُمْ فَقُولُوا يا أَبانا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا إِلَّا بِما عَلِمْنا وَ ما كُنَّا لِلْغَيْبِ حافِظِينَ
« 3 »
نزد پدرتان بازگرديد و بگوييد : اى پدر ، پسرت دزدى كرده و ما جز بدانچه دانستيم گواهى نداديم و نگهبان غيب نيز نبوديم » . يهودا در مصر ماند و نزد يوسف رفت و با او به مشاجره پرداخت و عادتش چنين بود كه وقتى خشمگين مىشد موهاى شانهاش راست مىشد و خونى از آن مىتراويد و تنها وقتى آرام مىشد كه يكى از برادرانش دستى بر او مىكشيد . در آن روز كودكى در آغوش يوسف با انارى زرين بازى مىكرد و آن را به سوى يهودا غلطاند و هنگامى كه به
هامش
( 1 ) . سوره يوسف / 77 .
( 2 ) . سوره يوسف / 78 و 79 .
( 3 ) . سوره يوسف / 81 .