زنان كه دستهاى خويش را بريده بودند چه بود و چرا اين كار را كرده بودند ؟
همانا پروردگار به مكر آنها داناست . شاه به زنان گفت : شما را چه بوده است آنگاه كه از يوسف كام خواستيد ؟ گفتند : پاك است خدا . ما براى او هيچ بدى نمىدانيم . زن عزيز در اين هنگام گفت : اينك حق پديدار شد من از او كام خواستم و او از راستگويان است . يوسف گفت : اين براى آن است كه عزيز بداند كه من در نهان به او خيانت نكردم و خداوند نيرنگ خائنان را رهبرى نمىكند » زليخا با شنيدن اين سخنان گفت :
« وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ ؛
اعراب من خويشتن را بىگناه نمىشمارم كه نفس بسى به بدى و گناه فرمان مىدهد سرانجام عزيز مصر فرمان داد كه
« ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي فَلَمَّا كَلَّمَهُ قالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ
« 1 » او را نزد من آوريد تا او را همراه ويژه خود سازم پس چون با او به سخن پرداخت گفت : تو امروز نزد ما ارجمند و امينى » .
هنگامى كه يوسف آمد پادشاه به او گفت كه خواستهات چيست ؟ يوسف گفت :
« اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ
« 2 » مرا به خزانههاى اين سرزمين بر گمار كه نگهبان و دانايم » .
بسيارى از مفسران بر اين عقيدهاند كه جمله « و ما ابرى نفسى . . . » را يوسف گفته است . ولى برخى همچون على بن ابراهيم آن سخن را از زليخا مىدانند .
على بن ابراهيم گويد : از سكونتگاه يوسف تا سكونتگاه پدرش يعقوب هجده روز فاصله بود . در روزگار خشكسالى . مردم به سوى مصر هجوم آوردند تا آذوقهاى بگيرند ، در سرزمين سكونتى يعقوب و فرزندانش گياهى بيابانى مىروييد و از شيرهاش دارويى به دست مىآمد كه سرفه و بواسير و سنگ كليه را درمان مىكرد . برادران يوسف تصميم گرفتند مقدارى از آن داروها را
هامش
( 1 ) . سوره يوسف / 54 .
( 2 ) . تفسير قمى / ج 1 ص 345 و 346 .