آتش افكنده شد ولى به قدرت خداوند از آن رهايى يافت و پدرم اسحاق قرار بود كه قربانى شود ولى با فديه قوچ آسمانى از مرگ نجات يافت . من نيز پسرى داشتم كه هيچكس را به اندازه او دوست نداشتم ولى برادرانش كه او را با خود به خارج شهر برده بودند و به دروغ گفتند كه فرزندم را گرگ دريده اينك قدم خميده و چشمانم بىسو شده است .
فرزند ديگرم بنيامين را كه با يوسف انس داشت با خود بردهاند تا اذوقهاى بياورند و اينك آمدهاند و مىگويند كه بنيامين دزدى كرده است و در زندان به سر مىبرد . بدانكه ما خاندانى هستيم كه از آلودگى به دزدى و فحشا به دوريم . من تو را به نداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب سوگند مىدهم كه بر من منت نهى و يوسف را به من بازگردانى . هنگامى كه نامه يعقوب به دست يوسف رسيد آن را بر چشمانش نهاد و سخت گريست و به برادرانش گفت : « 1 » آيا مىدانيد كه آنگاه كه نادان بوديد با يوسف و برادرش چه كرديد ؟ گفتند : آيا راستى تو يوسفى . گفت : من يوسفم و اين برادرم است . هرآينه خداوند بر ما منت نهاده است . گفتند : به خدا سوگند هرآينه خداوند تو را برگزيد و بر ما برترى داد و بىگمان ما لغزشكار بوديم و او گفت : امروز بر شما هيچ سرزنشى نيست خدا شما را بيامرزد هنگامى كه فرستاده عزيز مصر ، نامه يعقوب را به سوى عزيز مصر برد يعقوب دست به دعا برداشت و گفت : اى نيكو همنشين ، اى كمكى بزرگوارانه و اى بهترين معبود ، آسايش و فرجى از سوى خويش بر ما فرست .
در اين هنگام جبرئيل نزد يعقوب فرود امد و گفت : ايا مىخواهى دعايى به تو بياموزم كه ديدگانت بينا شود و فرزندانت نزد تو بازگردند ؟ اين دعا را بخوان :
« اى كسى كه جز خودش كسى نمىداند او چگونه است . اى بازدارنده هوا و فرو برندهى زمين در آب ؛ و اى كسى كه نيكوترين نامها را برا خود برگزيده اى ؛ آسايش و فرجى از سوى خويش بر ما بياور » . هنوز سپيده ندميده بود كه
هامش
( 1 ) . سوره يوسف / 89 الى 92 .