تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه قصص الانبياء : تاريخ انبياء از آدم تا خاتم ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
خداوند گرداگردش را از درختانى سرسبز كه در طول سال مىرويند پوشاند . « 1 » در كتاب « محاسن » در روايتى مرفوع ، امام سجاد عليه السّلام فرموده‌اند : هنگامى كه ابراهيم را در ميان آتش افكندند جبرئيل پيراهنى سيمين را بر او پوشاند تا آتشى كه بر گرد او حلقه زده بود به گل‌هاى نرگس تبديل شود . پس از آنكه آتش فرو نشست ابراهيم آن پيراهن را بر تن فرزندش اسحاق پوشانيد و اين پيراهن نسل‌به‌نسل به نوادگان به ارث رسيد تا اينكه به يعقوب و پس از آن ، به يوسف رسيد . راز ميان يعقوب و يوسف آن بود كه اگر آن پيراهن از يوسف جدا مىشد اين اتفاق نشان از مرگ و يا شهادت يوسف داشت . هنگامى كه برادران يوسف در مصر بودند به دربار يوسف رفتند و يوسف آن پيراهن را كه درون يك نى بود به برادرانش داد . هنگامى كه برادران ، پيراهن را از نى بيرون آوردند رايحه‌اى بسيار خوش هوا را عطرآگين ساخت و آن بوى خوش به مشام يعقوب رسيد . او كه در اردن زندگى مىكرد با استشمام آن بوى خوش گفت :
« وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ
« 2 » ؛ همانا من بوى يوسف را مىيابم اگر مرا كم‌خرد نشماريد » . « 3 » حضرت على عليه السّلام مىفرمايد : نمرود خواست تا ملكوت آسمان را بنگرد . به همين سبب تخته چوبى را به ميان چند كركس تربيت يافته بست و دستور داد تا مردى روى تخت بنشيند و تكه‌اى گوشت را روى پايهء عمودى تخت قرار داد و كركس‌ها براى به دست آوردن گوشت شروع به بال زدن كردند و چنان اوج گرفتند كه كوه‌ها همچون دانه‌هاى كوچكى به چشم مىآمد . چندى گذشت و نمرود در اوج آسمان جز تاريكى چيزى نمىديد و چنان ترس در وجودش جاى گرفت كه گوشت‌ها را به پايين پرتاب كرد و كركس‌ها نيز به سر و صدا پرداختند . كوه‌ها صداى پرندگان را شنيدند و چيزى نمانده بود كه از جاى كنده شوند ؛ در اين‌باره خداوند مىفرمايد :
« وَ قَدْ مَكَرُوا مَكْرَهُمْ وَ عِنْدَ
هامش
( 1 ) . تفسير امام عسگرى ص 115 . ( 2 ) . سوره يوسف / 94 . ( 3 ) . بحار الانوار ج 12 ص 43 .
ترجمه قصص الانبياء : تاريخ انبياء از آدم تا خاتم ( فارسى ) — صفحة 198 | صادق حسن زاده / السيد نعمة الله الجزائري / حسين حسن زاده