آن مأمور نگذاشت كه ابراهيم و همراهانش به جايى بروند تا اينكه پادشاه آنان را ببيند . چندى پس از آن ، ابراهيم و ساره در دربار پادشاه حضور يافتند .
پادشاه از ابراهيم خواست تا پردهء كجاوه را كنار زند ولى ابراهيم كه بسيار غيرتمند بود گفت : تا جان در تن دارم از اين كار سرباز خواهم زد . عراره وسوسهگرانه دستش را دراز كرد تا پرده را كنار زند كه ابراهيم از خداوند ، ناله گرانه كمك خواست . ناگهان دست عراره خشكيد و حتى نتوانست كه دستش را به سوى خود بازگرداند .
عراره از ابراهيم خواست كه از خدايش بخواهد كه دست او را به حالت اولش بازگرداند كه اگر چنين كند او كارى به آنها نخواهد داشت .
ابراهيم به او گفت : خداى من غيرت را دوست دارد و از كار حرام بيزار است . ولى با اين وجود ابراهيم دست به دعا برداشت و خداوند نيز دستان عراره را به حالت نخست بازگرداند . اما دوباره عراره در دام وسوسه فرو افتاد و به ساره نگريست و دستش را به سوى او دراز كرد . اما ابراهيم دوباره او را نفرين كرد و دستانش خشكيد . اينبار نيز عراره پشيمان شد و به ابراهيم گفت : تو و خدايت غيرتمند و باعفت هستيد . از خدايت بخواه كه دستهاى مرا سالم گرداند كه ديگر به كار گذشتهام بازنخواهم گشت . ابراهيم دوباره دست به دعا برداشت و عرضه داشت : پروردگارا ، اگر او راستگفتار است دستهايش را به او بازگردان .
دعاى ابراهيم برآورده شد و عراره ابراهيم را بزرگ داشت و مورد محبت خويش قرار داد و كنيزى قبطى به نام هاجر را بهعنوان خدمتگزار ساره ، به او بخشيد . ابراهيم جايگاهى بلند يافته بود و هنگامى كه از شهر مىرفت پادشاه و اطرافيانش او را بدرقه كردند و چنان شده بود كه پادشاه عقبتر از ابراهيم گام برمىداشت . در اين هنگام خداوند به ابراهيم وحى نمود كه جلوتر از پادشاه گام برندار كه او فرمانرواى مردم است ( و در چشم مردم حقير و بى ارزش مىگردد ) و زمين به فرمانروا نيازمند است ؛ چه آن فرمانروا عدالتپيشه باشد و چه ستمپيشه .
ترجمه قصص الانبياء : تاريخ انبياء از آدم تا خاتم ( فارسى ) — صفحة 200
مساهمون: صادق حسن زاده
ص٢٠٠